|
یادداشتهای سفر حج عمره
|
|
|
|
||||
|
ساعت 11 شب به حرم مي روم خيلي ها را دعا مي كنم از حضرت دوست طلب آمرزش و آرامش مي كنم نه مال دنيا مي خواهم نه پست و مقام و نه قدرت مداري كه هر سه را سه طلاقه كرده ام و خود را آزاد و لكن بنده حضرت دوست كه آزادگي هم در همين بندگي است. ياد خدا بيامرز شيخ علاءالـدوله ممقـاني عـارف بزرگ قـرن هفتم و هشتم هجري مي افتم با اين شعر زيبايش : چو امشبم سر زلفين دوست در دست است به نزد همت من چرخ هفتميـن پست است دلي كه ديد جمـالش ز جـان چه انديشـد كسي يافت وصالش ز دام غم جستـه است تني كه شـد هـدف تيـر غمـزه جـادوش ز رنج محنت دنيـا و آخـرت رستـه اسـت خوشا كسـي كه شـراب حـلال او نوشنـد خوشا كسي كه ز جام جمال او مست است ياد اعلاميه امروز كاروان سالارمان نيز مي افتم كه در قسمتي از آن براي فردا شب زيارت وداع را نيز در برنامـه گنجانده است و ناخودآگاه اشك از چشمانم سرازير مي شود: مرا در منزل جانان چه جاي امن عيش چون هر دم جـرس فــرياد مي دارد كه بربنـديد محمـل هـا صحبت از حركت كاروان است آن هم از خانه دوست و لكن نمي شود گفت زيارت وداع ، به راستي وداع با چه كسي ، مگر مي شود با خدا وداع كرد ؟ با خدا در هميشه زمان درود است و سلام و دور باد از ما بدرود گفتن با خدا ، و باز هم درود و صد درود كه در حسرت ياريم و مشتاق ديدار. در عشق او دل خسته ام دل را به جان بربسته ام من منتظر بنشسته ام كز دوست فرمان چون رسد سلطان چو شد مهمان ما حكمش رسد بر جان ما در خانه ويران ما خود پاي سلطـان چـون رسـد شب تا سحر خون خورده ام تا گوي وصلش برده ام در راه حق چون مرده ام دستم به چوگان چون رسد طوافي مي كنم و صفائي و ساعت 1:10 دقيقه بامداد حرم را ترك مي كنم در حالي كه زنگ كاروان در گوشم طنين انداز است. « جرس فرياد برميدارد كه بربنديد محمل ها » ادامه دارد
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 9:4 توسط منوچهر انتظار
|
|
|||||
|
|||||