|
یادداشتهای سفر حج عمره
|
|
|
|
||||
|
دوشنبه 20/7/1383 نماز صبح را در حرم در كنار كعبه عشق به جماعت مي خوانم و بعد غرق در تماشاي شيفتگان الله هستم و حيران در طوافيان دل از دست داده به يار پيوسته و اين همه رونق بازار عاشقي و هنگامه بي مثال عشق. لحظاتي بعد خود را به دريا زده ام و در درياي عشق غوطه ورم . شدم غواص در قاموس وحدت همي خواهم به دستم گوهر آيد با خيل عاشقان در طواف كعبه هستم در باغ كعبه بوي خدا را در همه جا احساس مي كنم همه جا قبله است همه جا عشق است همه جا بندگي است بعد از هفت دور طواف عاشقانه از مطاف خارج مي شوم و در تماشاگه راز عشق و دلدادگي به تماشا مي نشينم چشم در هلال كعبه دارم ، حجر اسماعيل ، خانه هاجر ، جائي كه عاشقان بيدل و نايب الزياره ها از طرف ملتمسين دعا در آنجا دو ركعت نماز مي خوانند و اشكي و صفائي و رمزي و رازي و راز عشق و چه ناگفته هاي بسياري كه در اين تجلي گاه عشق زمزمه مي شود. يادم مي آيد هيجدهم آذر ماه سال 1379 كه «هومن» عزيزم با ناگفته هاي بسيار به خدا پيوست دلم بي تابانه هواي خانه دوست كرد و لكن اين يك طرف قضيه بود و عملي نمي شد الا اينكه صاحبخانه ما را به خانه اش دعوت كند تاب از دستم برفت پيامي به يار نوشتم در پاكتي گذاشته پاكت را بستم و با دلباخته اي عاشق كه شنيده بودم عازم خانه يار است به حضرت دوست فرستادم و از او خواستم كه نامه را در كعبه و در جوار حريم حرم عشق باز كند و بخواند و بخواهد كه توفيق حضور در خانه دوست براي ما هم فراهم آيد و بعدها اين رهرو درد آشنا به من ميگفت كه نامه را در حجر اسماعيل باز كردم خواندم منقلب شدم و دست به دعا ماندم و به راستي چه عاشقانه خوانده بود اين پيام عشق و دلدادگي را ، اين محرم راز كه بعد از چند ماه براي اولين بار بدون هيچگونه برنامه ريزي قبلي توفيق ديدار حاصل و خود را در خانه دوست يافتم متن پيام به شرح زير بود. پيامي به يار با رهروي بيدار
جناب عاملي عزيز : شنيدستم روي بر خانه يار بگو بيمارم و من طالب يار رسي بر محفلش برگو تو بر يار كه من بي تابم و بي تاب و بي تاب دلم پر مي كشد بر خانه دوست تو ميداني كه منظورم همان اوست سيه مانده خجل ما را همان روست گناهانم فراتر از فرا روست دلم پر مي كشد بر خانه دوست هر آنچه مي رسد از دوست نيكوست التماس دعا – منوچهر انتظار - بيستم بهمن ماه سال 1379 – تبريز ادامه دارد
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:19 توسط منوچهر انتظار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نماز مغرب را در بيت عتيق و خانه دوست به جماعت مي خوانم و نماز عشا را به تنهائي و بعد گشتي در بازار ابوسفيان مي زنم كه مسيرمان از هتل به حرم و بالعكس از اين بازار است بازار ابوسفيان قبل از شروع نماز و بعد از پايان آن ازدحام بسيار بالائي را به دوش مي كشد مسير رفت و برگشت تعداد زيادي از حجاج به حرم از اين بازار است و تعداد زيادي نيز به خاطر در امان ماندن از گرماي شديد آفتاب مستقيم ، اين مسير را انتخاب مي كنند فلذا در اين مواقع رفت و برگشت خيلي به كنـدي امكـان پذير مي شود جمعيت كاملاً كيپ و به هم چسبيده حركت مي كنند مع الوصف در اين وانفساي ازدحام جمعيتي و عدم امكان حركت روان مردم ، خريد و فروش كماكان داير است از نقل و نبات و ادويه جات سنتي گرفته تا كيف هاي سامسونت مدرن ، ساعتهاي رنگارنگ ، اسباب بازيهاي كنترل از راه دور ، پارچه هاي الوان ، تسبيح هاي صد رنگ و هر آنچه كه در تصور نگنجد. در سرتاسر بازار ابوسفيان شما مي توانيد به بازارهاي فرعي دست راست و چپ خود بپيچيد و پيچ در پيچ آنقدر برويد تا راه آمده را گم كنيد هر كدام از اين بازارها هم حال و هواي خاص خود را دارند و لكن همه به فكر جذب دلارهاي همراه شما هستند آن هم به هر طريق ممكن و حتي در اكثر مواقع دلارهاي شما را به قيمت بالاتر از صرافي ها نيز ريالش مي كنند. دو صرافي در اين بازار ديدم كه مردم براي تبديل ارز به ريال جلو آنها صف بسته بودند صرافها دو سه نفر وردست دارند و خودشان دايم پول مي شمارند و حتي در اكثر مواقع حال پاسخگويي به شما را هم ندارند نه كالائي دارند كه به فكر سوخت و سوزش باشند و نه چانه مي زنند فقط از بام تا شام دلارهاي شما را مي گيرند و ريال مي دهند بعضي وقتها به «ريال ايران» دلار نيز مي دهند و به دلار نيز «ريال ايران» آماده است. صرافي ها از پركارترين و پردرآمدترين قشر عربستان مخصوصاً در مكه و مدينه هستند. حوالي ساعت 8 شب جهت صرف شام به رستوران هتل مي روم رستوران « هتل شرايتون » مكه به عظمت و بزرگي هتل « انوار مدينه » نيست رستوران كوچكي است با اتاقهاي تودرتوي متعدد ، برخورد خدمه رستوران نيز گرمي و حال و هواي برخورد رستوران مدينه را ندارد كيفيت غذاها نيز پائين تر از هتل « انوار مدينه » است و همه حاجيان در اولين برخورد به اين امر پي مي برند سرو شام به كندي صورت مي گيرد بعد از صرف غذا به اتاق مي روم و تا ساعت 12 شب به نوشتن خاطرات ادامه مي دهم . ادامه دارد
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:42 توسط منوچهر انتظار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
حاج حسن و مصطفائي آنطور كه از محتواي سخنانشان در جلسه برمي آمد از صحبت هاي حاشيه اي دلخورند و آن را برنمي تابند و حتي هر گونه انتقاد غيابي را ولو كارساز هم باشند غيبت تلقي و مي گويند حلال نخواهيم كرد اما آنچه كه به نظر من حرفهاي معقول و منطقي و ايرادات بجاست چه غيابي و چه حضوري بايستي پذيرفته شود و در رفع نواقص تلاش و كوشش شود برنتافتن انتقادات بجا و ايرادات اصولي ، منطقي به نظر نمي رسد همچنانكه نق زني هاي بيمورد پذيرفتني نيست به راستي من نمي دانم آيا حاج حسن و معاون ايشان وقتي اين نوشته هاي مرا مي خوانند غيبت تلقي نموده و مرا حلال نخواهند كرد آنچنانكه به كَرّات بر زبان مي آوردند و يا خواهند كوشيد كه كاستي ها را رفع نمايند و بر توان منديهايشان بيش از پيش بيافزايند واقعيتش را بخواهيد من آماده ام به خاطر نوشتن و بازگوئي اين مطالب جريمه شوم و حلالم نكنند و لكن طوري برنامه ريزي نمايند كه مشكلات به حداقل برسد اگر روال برخورد با ايرادات و اشكالات كار با حربه « حلال نكردن » مواجه شود ما هم اين قبيل برخوردها را برنمي تابيم اگر اين چنين باشد لابد « سازمان حج و زيارت » نيز به خاطر بعضي از نارسائي ها و ناهماهنگي هائي كه ما به آنها اشاراتي داشته ايم ما را حلال نخواهند كرد و لكن ما را چه باك از عدم حلّيت شماها كه مسئوليتي را در قبال حجاج پذيرفته ايد و در قبال آن پولي دريافت كرده ايد متعهد شده ايد و بايد دارد كه در قبال نارسائي ها پاسخگو باشيد بهترين برخورد با اين قبيل مشكلات تهيه فرم هاي نظرسنجي از حجاج است و بها دادن به نظر آنهاست از آنها بخواهيد تمام مشكلات را بدون تعارف و رودربايستي با شماها مطرح كنند و اگر صادقانه به نارسائي ها و اشكالات كار اشاره نكردند آن وقت آنها را حلال نكنيد كه اين چنين است مردم را بها دادن ، حجاج را ارج نهادن و به منش ها و روش هاي اسلامي عينيت بخشيدن . براي اداي نماز مغرب و عشا به حرم رو مي آورم قبل از عزيمت دنبال كيسه مخصوص كفش ها هستم ( كفش كه چه عرض كنم دم پائي سفيد پانصد توماني ) واقعيتش را بخواهيد از كيسه كفش و خود كفش زده شده ام هم از كفش بدم مي آيد هم از كيسه پارچه اي مخصوص نگهداري كفش ، اهدائي كاروان چرا كه اين كفشهاي بي ارزش و محافظت از آنها با تمام بي ارزشي قسمتي از تفكرات مرا بدون اينكه دلم بخواهد به خود اختصاص داده است از هر چه مال و منال و تفكرات دنيوي بود بريديم و لكن اين كفشهاي لعنتي دست بردار نيستند تصميم مي گيرم از سال ديگر در زيارت حج كه انشاا… باز هم توفيق ديدار حاصل خواهد شد از قيد كفش خود را رها كنم و به قول خودمان كفش بي كفش و به قول عربها خلاص ! حال چرا از سال بعد و نه از همين امروز ، باز علتش را نمي دانم . ادامه دارد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 10:41 توسط منوچهر انتظار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
صحبت جلسه در مورد آنهائي است كه يا هنوز اعمال مناسك حج را انجام نداده اند يا به عناوين مختلف با مشكلات عديده از جمله تهيه « ويلچر » براي افراد كهنسال جهت انجام اعمال مواجه بوده اند تهيه ويلچر براي خود داستان طولاني دارد و اغلب با مشكلات همراه است چرا كه ويلچرها محدود است و متقاضي زياد بايستي در صف بود و با تحويل پاسپورت ويلچر تحويل گرفت و شايد اين تحويل ويلچر خود به تنهائي چند ساعتي را بطلبد تازه بعد از تحويل ويلچر اعمال شروع مي شود و بايستي كسي باشد كه نيازمندان به ويلچر را با ويلچر همراهي كند كه اعمالشان را انجام دهند راه حل ديگري هم وجود دارد و آن اينكه از ويلچرهاي پولي كه كرايه مي دهند استفاده كرد عرب ها مبالغي را از هر نفر مي گيرند تا با ويلچر اعمالش را انجام دهند سرعت اين بنده هاي خدا خيلي بالاست قبل از اينكه به فكر اعمال حج نيازمندان ويلچر باشند به فكر اين هستند كه برقي سر و ته قضيه را هم بياورند و پولشـان را بگيـرند و به قول خودشان « خلاص » و گاهي اوقات در همچو مواردي « ويلچررانان » بي انصاف حتي « ويلچر » را با سرنشينش چپه هم مي كنند كه نمونه اش براي يكي از كاروانيان ما در صفا و مروه اتفاق افتاد اين بي انصافها ( شما بخوانيد ويلچررانان عرب ) نه ناظري دارند و نه قانوني را برمي تابند ، خودمختار، خـودرأي ، خـود تصميم گيــرند بنابرايـن امـكان بروز هر نوع مشكـلات از طرف « ويلچرداران و ويلچررانان » به ويلچرسواران محتمل است ساده ترين اين امور پول اضافي گرفتن ، ويلچر تق و لق تحويل دادن ، با سرعت غيرمجاز راندن !! و احتمالاً ويلچر را چپه كردن از معمولي ترين پيش آمدهاي احتمالي است. اين «سيد رعنا» جوان برومند همراه كاروان ما به همراه برادر همسرش « قيرميزي كوينك » يا همان پيرهن قرمزي ، از هواداران پر وپا قرص نيازمندان كاروان هستند مخصوصاً بچه ها و پيرمردان و پيرزناني كه به تنهائي قادر به انجام اعمـال مناسـك حج خود نيستند عده اي را كمك كرده اند و اعمالشان تمام شده و عده اي در نوبت امشب هستند تلاشهاي « حاج حسن » مدير كاروان و « مصطفائي » معاون كاروان قابل ذكر است و لكن حجم كار، زياد و مسئوليت ها بالا ، توقعات حجاج پا به سن زياد و در نهايت حرفهاي حاشيه اي نيز طبق معمول فراوان و صد البته حرفهاي منطقي هم موجود ، به هر حال بايد همه دست به دست هم دهيم تا اين فريضه الهي به نحو احسن در مورد همه انجام شود . ادامه دارد
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:42 توسط منوچهر انتظار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از ساعت 3:30 دقيقه الي 5 بعدازظهر جلسه كاروان در نمازخانه هتل شرايتون در طبقه 14 هتل برگزار خواهد شد و اين بار خوشبختانه در نمازخانه و نه در راهرو هتل و جلو آسانسورها همانند مدينه. سر ساعت معينه در جلسه شركت مي كنم تعدادي و لكن نه همه در جلسه شركت كرده اند حاج حسن به عنوان مدير كاروان بيشتر وقتش صرف حاجي هاي پا به سن و نيازمند ويلچر و جابجائي است نه تنها كه حاج حسن بلكه معاونش مصطفائي نيز در اين راه كوشا هستند و لكن حاجي آقا و حاجي خانم هائي كه هم مسن هستند و هم به تنهائي اقدام به تشرف نموده اند اكثر وقت مديران مسئول كاروان را كه بايد به همه كاروانيان برسند مي گيرند مخصوصاً وقتي كه تعدادشان مثل همين كاروان ما زياد باشد قريب به هفده هجده نفر در كاروان ما اين قبيل حجاج هستند كه بيشتر از هفتاد هشتاد درصدشـان نيز خانم هـا هستنـد چند بار در مدينـه و اينك در مكـه به « حاج حسن » نق مي زنم كه چرا خارج از توان منديهايشان از افراد مسن ثبت نام كرده اند به « حاج حسن » ايراد مي گيرم كه با اين وضع نه تنها خدمتي به اين قبيل افراد نمي كنيـد چون عملاً نمـي توانيد به اينهـا برسيـد بلكه حق سايرين را هم ضايع مي كنيد البته حاج حسن معتقد است كه چون اكثر كاروان ها گزينشي عمل مي كنند ما اين خصوصيات را نداريم و در حقيقت فشارات جانبي را تحمل مي كنيم و جور كاروان هـاي ديگـر را هم ما مي كشيـم و افـراد مسـن را زياد ثبت نـام مي كنيم «حـاج حسن » بيشتر تقصيـرات را در اين زمينه متوجه دلرحمي هاي بيش از اندازه « خانم امجدي » يكي از همكارانشان مي كند كه گويا او مسئول ثبت نام كاروانيان است البته من حتماً لازم مي دانم در اينجا ذكر خيري از اين خانم بسيار فهيم داشته باشم ايشان را من نه قبل از مسافرت حج و نه بعد از آن حضوراً نديده ام و لكن از لحظه درخواست تحويل گذرنامه ها تا اطلاع تلفني برنامه هاي توجيهي كاروان و اخذ اطلاعات اوليه ، اكثراً تلفني با ايشان در تماس بوده و در همه حال از ادب و كمال و متانت ايشان در نحوه صحبت ، راهنمائي كامل ، حل و فصل مشكلات احتمالي اوليه بهره مند بوده ام و بدين جهت است كه هميشه بر اين نكته تأكيد داشته ام كه تأثير گذاري شخصيت وجودي كاركنان فهيم در سازمان هاي مرتبط با مردم را هيچ وقت نبايد دست كم بگيريم البته اين «حاج حسن» ، مدير كاروان خودش هم آدم فهيم و افتاده اي بود كه ما در عمل ديديم و طبيعتاً همكارانش نيز بايد اين چنين باشند كه اين خانم نمونه بارزي از همكاران شايسته ايشان است حال كه تمام كاسه كوزه هاي اين تعداد افراد مسن و بدون همراه در كاروان را بر سر «خانم امجدي» شكستيم و معمولاً هم كاسه كوزه ها سر انسانهاي خوب مي شكند و لكن سرشان سلامت باشد كاسه كوزه را باكي نيست بيائيم سر اصل مطلب و عوارضات كثرت اين قبيل حجاج در كاروان. ادامه دارد
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:36 توسط منوچهر انتظار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ساعت 4:30 دقيقه بامداد روز يكشنبه 19/7/83 اعمال حج را تمام مي كنيم از همسرم التماس دعائي نموده و آرزوي قبولي حج برايش مي كنم در شبستان حرم من در قسمت آقايان و همسرم در قسمت خانمها به انتظار اذان صبح مي مانيم تا نماز را خوانده به هتل مراجعت كنيم . كاروان سالاران كاروان بعد از طي طريق هاي منزل به منزل بالاخره « كاروانيان » را به مكه رساندند و توفيق زيارت بيت عتيق حاصل و در نهايت « حاجي در آتيه ها » و « حاجيه خانم هاي آتي » به ميمنت و مباركي حاجي و حاجيه خانم شدند الا تعدادي كه اعمال را با ويلچر انجام خواهند داد و به كمك همراهانشان و آنهائي كه همراهي ندارند به ياري مدير و معاون كارون و « سيد رعنا » و « قيرميزي كوينك » كه معرف حضورتان هستند و قبلاً در مورد آنها و كمك ها و مساعدتهايشان به كل حجاج مخصوصاً كاروانيان مسن ذكر خيري كرده ام البته مساعدتها و همت هاي بالا و والاي اين عزيزان بيشتر در همياري و همراهي با افراد مسن در طواف كعبه و سعي در صفا و مروه معنا خواهد يافت اين عزيزان مسن هم به احتمال قريب به يقين حوالي پايان وقت امشب و اوايل بامداد فردا اعمال حج را انجام خواهند داد. در حالي كه در شبستان حرم منتظر اذان صبح هستم دنبال كاروانيان نيز مي گردم يكي از همسفران مسن را مي بينم كه به آرامي خود را از پله ها بالا مي كشد به كنارش مي روم و دستش را مي گيرم التماس دعائي و حال و احوالي مي كنم متوجه مي شوم در ازدحام جمعيت عينكش را گم كرده و با مشكلاتي همراه بوده است دو سه نفري از بانوان همراه كاروان را از برچسب نام كاروان كه بر روي لباس احرامشان نصب شده است شناسائي مي كنم از دور و نزديك آرام آرام كاروانيان پيدايشان مي شود و لكن در مجموع هنوز بيش از هفت هشت ده نفري را نديده ام حرم بسيار بسيار شلوغ است لحظاتي ديگر صداي موذن در محوطه حرم مي پيچد هجوم جمعيت به حرم هر لحظه زيادتر مي شود و صفها فشرده تر مي گردد از نظر فيزيكي پاهايم به بدنم سنگيني مي كند و احساس مي كنم توان حركتي ام دارد سلب مي شود و لكن از نظر روحي و رواني احساس راحتي مطلق و آرامش كامل مي كنم نماز صبحگاهي باشكوه و عظمت تمام در سرزمين نور در بيت عتيق و كنار كعبه در حريم حرم دوست برگزار مي شود صداي روح نواز و بسيار زيباي امام جماعت مكه در فضـاي ملكـوتي حاكم بر محيط طنين انداز مي شود بعد از نماز به فاصله ده دقيقه اي كاروانيان اندك اندك پيدايشان مي شود مصطفائي را مي بينم كه با جمعي از حجاج از پله ها بالا مي روند همه دنبال همسفران هستند تا كسي جا نماند و احتمالاً در اولين روز گم نشود حوالي ساعت 6 صبح از حرم به طرف هتل حركت مي كنيم و مستقيم به رستوران هتل جهت صرف صبحانه و بعد يك استراحت جانانه آرام بخش بعد از اتمام اعمال مناسك حج. ادامه دارد
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:9 توسط منوچهر انتظار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گام زدن در كوي عشق بار ديگر آغاز مي شود ناله ها و نواها ، پيام ها و دعاهاي انسانهاي عاشق همه دست به دست هم داده اند تا حماسه عشق را جاويدان سازند و ما سپاسگزار از حضرت دوست كه توفيق حضور در خانه اش نصيبمان گشته تا در بزم كعبه حماسه عشق را ، ترانه دلدادگي را و سرود بندگي را ولو در نهايت شرمندگي فرياد بزنيم و فرياد هم مي زنيم و چه فريادي : اي خدا ، اي راز دار بندگان شرمگينت اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروائي اي خدا اي همنواي ناله پروردگانت زين جهان تنها تو با سوز دل من آشنائي اشك مي غلطد به مژگانم ز شرم رو سياهي اي پناه بي پناهان ، موسپيد روسياهم بر در بخشايشت اشك پشيماني فشانم تا بشويم شايد از اشك پشيماني گناهم بر تن آلوده منگر روح پاكم را نظر كن دوست دارم تا كنم در پيشگاهت بندگي ها من به تو رو كرده ام بر آستانت سر نهادم دوست دارم بندگي را با همه شرمندگي ها و بعد از اتمام هفت شوط طواف نساء از مطاف خارج مي شويم دو ركعت نماز طواف نساء را با نيت حج عمره مفرده در پشت مقام ابراهيم مي خوانيم و بعد از پايان نماز طواف نساء ، اعمال حج عمره مفرده تمام مي شود مع الوصف هنوز اول عشق است درون خانه دوست ميخكوب شده ام و دنبال صاحبخانه ام يكباره بغضم مي تركد گوئي مثل بچه اي كه سالهاي سال در فراق پدر و مادرش باشد و يكباره از ديدن آنها تاب تحمل از دستش برود و هق هق گريه امانش ندهد تاب و توان از دست مي دهم و زار زار مثل بچه ها مي زنم زير گريه تو گوئي دامن خدا به دستم رسيده است سفت و سخت دامنش را گرفته ام و ول كن حضرتش نيستم از او مصراً مي خواهم كه براي من مخصوصاً همسرم تحمل فراق تنها پسرمان را كه بيست و پنج سال تمام در هستي مان « هستمان » بود و عصاي دستمان بود آسان سازد از حضرت دوست مي خواهم به خاطر حقانيت اين دوستي ، تحمل هجران را بر عاشقان ممكن سازد لحظه اي به خود مي آيم كه در آرامش مطلق هستم احساس مي كنم با اشكهاي چكيده بر گونه هايم تطهير شده ام در درياي عشق غسل كرده ام و در آغوش يار بوده ام و چه زيباست سحرگاهان در خانه دوست بودن و با او دوست بودن و در هوايش بال و پر زدن . گر با سحرها خو كني ، بانگ خدا را بشنوي دل را اگر يكسو كني ، هر شب ندا را بشنوي در آن سكوت جانفزا از عرش مي آيد صدا گوش دگر بايد تو را تا آن صدا را بشنوي محو جهان راز شو ، با جان شب دمساز شو تا از گلوي « مرغ حق » نام خدا را بشنوي بال خدائي ساز كن ، تا عرش حق پرواز كن كز قدسيان گل نغمه « حيّ علا » را بشنوي باغ دعا پر گل شود هر برگ گل بلبل شود در « باغ شب » گر بگذري ، عطر دعا را بشنوي از سبزه ها وز سنگ ها سر ميزند آهنگ ها گر گوش جان پيدا كني ، آهنگ ها را بشنوي ادامه دارد
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:27 توسط منوچهر انتظار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سالن كولردار مرمرين بين صفا و مروه امروزي در هفتصد سال قبل بر اساس نوشته ابن بطوطه مسيلي بوده اسـت كه بازار بزرگي در آنجا قرار داشته بنام «بازار صفا» ابن بطوطه مي نويسد : در اين بازار ( فاصله بين صفا و مروه ) حبوبات ، گوشت ، خرما ، روغن و ميوه مي فروشند حاجيان در حال سعي از ازدحامي كه بر اين دكان ها موجود است در امان نيستند در مكه غير از بازار بزازها و عطارها كه نزديك باب بني شيبه واقع شده بازاري بهتر از بازار صفا وجود ندارد. « حاجي در آتيه ها » و « حاجيه خانم هاي آتي » كه ديگر در شرف حاجي شدن و حاجيه خانم شدن هستند دور روحاني گروه ، مدير كاروان و مداح گروه حلقه زده اند و آماده اند تا با نيت سعي در صفا و مروه براي حج عمره مفرده ، هفت بار سعي در صفا و مروه را شروع كنند آن هم بدون مزاحمت دكان ها و دكانداران و ازدحام مشتريان و گرماي طاقت فرساي مكه هفتصد سال قبل كه نه كولري بود و نه سنگ مرمري ، نيت توسط روحاني گروه و به تبع آن زوار ، انجام و اعمال سعي با دعاي معاون گروه شروع مي شود تأكيد بر اينست كه همه كاروانيان با هم حركت كنند و بعد از مداح گروه دعاها را تكرار كنند پشت چادرهاي سفيد لباس احرام بانوان پارچه اي كه اسم كاروان ما بر روي آن مشخص گرديده نصب شده است تا از گم شدن احتمالي آنها به علت تشابه لباس احرام جلوگيري شود حركت آغاز مي شود نوبت اول سعي از صفا آغاز مي شود به تبع مداح كاروان دعاها را تكرار مي كنم بدون اينكه معني آنها را بدانم و لكن در نوبت هاي بعدي از بس شتابان مي روم از اكيب فاصله مي گيرم دلم مي خواهد عوض تكرار دعاهائي كه ناقص مي شنوم و يا مفهوم آنها را نمي دانم خودم را در حال و هواي هاجر مادر اسماعيل بيابم با همان دلهره ها و بي تابي ها و ولوله ها و هروله ها كه اين چنين هم مي شود هفت بار سعي در صفا و مروه را با حال و هوائي كاملاً منقلب و استثنائي و عاشقانه و با تمام وجود به پايان مي بريم و در نهايت در آخرين نوبت له له زنان ، عرق ريزان ، نالان و گريان و شكر حق گويان به مروه مي رسيم و آنگاه مرحله تقصير فرا مي رسد كوتاه كردن مو و ناخن و سپس نوشيدن آبي گوارا از زمزم هميشه جوشان تاريخ و حركت بعدي مجدداً به جوار كعبه جهت هفت شوط طواف نساء . لحظاتي بعد در خط آغاز طواف در كنار حجرالاسود هستيم با نيت هفت شوط طواف نساء حج عمره مفرده وارد مطاف مي شويم. ادامه دارد
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:55 توسط منوچهر انتظار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خيل عاشقان همچنان در طواف كعبه اند از طرفي تازه واردين طواف را آغاز مي كنند از سوي ديگر تمام كنندگان هفت شوط از مطاف خارج مي شوند عاشقانه هفت دور را تمام مي كنيم از كنار خط منتهي به حجرالاسود ( جائي كه طواف را شروع كرده بوديم ) از مطاف خارج مي شويم و حال نوبت دو ركعت نماز طواف پشت مقام ابراهيم است من در جرگه مردان و همسرم در رديف بانوان جاي مي گيريم با نيت نماز طواف عمره مفرده نماز نيز آغاز و به پايان مي رسد و لكن هنوز اول عشق است در كنار خانه خدا بودن و در جوار قدم گاه ابراهيم پاي نهادن و از همه بريدن و به يار پيوستن . اينجا خانه دوست است اينجا مقصد تمام عاشقان هميشه تاريخ است تا بتوانند به مقصود دست يابند اينجا سرزمين مقدسي است كه سريع تر مي توان به خدا رسيد چرا كه همه ، دنيا و متعلقات آن را ترك كرده اند و تو گوئي با لباس آخرت در صحراي محشرند ، اينجا ديگر اسناد مالكيت ، ارث پدري ، پست وزارت و مقام وكالت ، اريكه هاي قدرت ، شگردهاي سياست ، همه و همه معناي خود را از دست مي دهند و تنها يك معنا باقي مي ماند و آن معناي عشق است و ايمان و بندگي و آزادگي هم در همين بندگي است و به همين خاطر در اين خانه مقدس و در اين مقصد و در اين منزلگه دوست ، رسيدن به دوست و پيدا كردن صاحب خانه و رسيدن به مقصود خيلي راحت معنا مي يابد و ما در هميشه زمان از اين بندگان آزاده و آزادگان در بند دوست التماس دعا داريم . نوبت بعدي صفاي عاشقانه در صفا و مروه است به سوي منزلگاه بعدي عشق حركت مي كنيم جائي كه هاجر در اين صحراي برهوت بي تابانه و با دلهره و ولوله و هروله دنبال قطره آبي براي كودك تشنه اش اسماعيل بوده است او در اين صحراي بي پايان از همه بريده و به دوست پيوسته بود اين پشتوانه هميشه بيدار هميشه تواناي هميشه عادل و در نهايت هفت بار تلاش و كوشش و سعي او بين صفا و مروه و توسل باصفاي او به حضرت دوست كه هر چه هست در يد قدرت اوست نتيجه داد و گواراترين آب چشمه زمزم به او ارزاني گشت و امروز اين نبض ايمان و تاريخ اخلاص همچنان مي زند و اين توسل هاي باصفا به حضرت دوست در خانه دوست و به ياد هاجر و اسماعيل كماكان ادامه دارد فاصله قريب به چهارصد و بيست متري بين صفا و مروه كه حدود شصت متر آن با « هروله» طي مي شود يك سالن كولر دار با سنگهاي مرمرين است كه دركناره هاي آن و به فاصله هاي معين ، بشكه هاي پلاستيكي حاوي آب زمزم مبرّد و غير مبرّد با ظروف يكبار مصرف براي زائرين موجود است حركت اوليه از صفا شروع و در مروه ختم مي شود. ادامه دارد
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:49 توسط منوچهر انتظار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
حركت آغاز مي شود تا مي خواهم نيت طواف را آغاز كنم « حاج حسن » هشدار مي دهد كه « حاجي » هنوز به خط مرزي نرسيديم متوجه مي شوم كه حدود نيم متري فاصله دارم اطاعت مي كنم و خوشحال كه صدايش را شنيده ام ( البته بعد از اعمال حج با خودم فكر مي كردم آيا براستي اگر نيت طواف با آن همه كثرت جمعيت بيست سي سانتي متر قبل و يا بعد از خط موعود باشد مشكلي ايجاد مي كند ما كه كلاً در حريم حرم عشق هستيم آيا بايد حواسمان در سانتي مترهاي خطوط گم شود يا در عظمت الهي !؟) حركت جمعي آغاز مي شود مصطفائي معاون كاروان كه از حاجي در حاجي هاي قبل است با صداي بلند شـروع به خوانـدن دعاي طواف مي كند يكي دو نوبت گفته هاي او را تكرار مي كنم و لكن بعد متوجه مي شوم كه حركاتم شتاب گرفته است و با همسرم از جمع خارج شده ام و دارم به تنهايي با صاحب خانه حرف مي زنم : كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم ترا كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم ترا يا ستار ، يا غفار ، يا رحمان ، يا كريم ، يا مقلب القلوب والابصار ، يا مدبر الليل و النهار ، يا محول الحول و الاحوال ، حول حالنا الي احسن الحال و شتاب مجددي ديگر و تكرار پي در پي حَول حَول حَول حَول حَول حالنا الي احسن الحال در التماس هستم تا دگرگوني و تغيير در حال و انديشه و بينش خود پيدا كنم و بعد تكرار مكرر در مكرر ، ربنا آتنا في الدنيا حسنه و في الاخره حسنه و قنا عذاب النار. سيل خروشان جمعيت اعم از زن و مرد و پير و جوان ، تازه عروس و تازه داماد ، عرب و عجم ، سياه و سفيد با هم در حال طواف هستند اينجا ديگر اربابي نيست اينجا ديگر امر و نهي معني ندارد همه در خانه دوست هستند و گرد خانه اش در حال طواف و مي گويند آنچه كه دل تنگشان مي خواهد و مي خواهند آنچه كه بايد بخواهند قبول باشد انشااله و التماس دعا ، اينجا ديگر زبان عربي و عجمي ، تركي و گيلكي ، كردي و بلوچي مطرح نيست اينجا يك زبان مطرح است و همه با يك زبان با حضرت دوست حرف مي زنند و آن زبان عشق و زبان ايمان است و زبان بندگي است اينجا تنها محلي است كه براي تمام بيكسان دنيا كسي است اينجا مطاف است اينجا قبله گاه است اينجا محل معراج است اينجا مقصدي است براي رسيدن به مقصود شوط پنجم را تمام كرده ايم از همسرم خواسته ام تعداد «شوط» ها را بشمارد تا هر وقت هفت شوط تمام شد هشدار دهد از مطاف خارج شويم . ادامه دارد
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:55 توسط منوچهر انتظار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سري به اتاقمان مي زنيم ساكها را در اتاق جابجا مي كنيم وضو مي گيريم و لحظاتي بعد در طبقه پائين در محل قرارگاه كاروان جهت تجمع و عزيمت به خانه دوست هستيم تعدادي از كاروانيان اعم از زن و مرد با لباسهاي سفيد احرام هستند اندكي بعد حاج حسن و روحاني گروه نيز به جمع مي پيوندند حاج حسن دلهره دارد مي پرسم حاجي باز اخمها توي هم هست و حاجي جواب مي دهد هنوز يكي از اتوبوسها نرسيده است و بالاجبار همه بايد منتظر باشيم تا اتوبوس برسد حوالي ساعت يك بامداد اتوبوس چهارم نيز از راه مي رسد «سيد رعنا» را مي بينم كه با عصبانيت از اتوبوس پياده مي شود مي گويم سيد خسته نباشيد پس كجا بوديد؟ و «سيد رعنا» پاسـخ مي دهـد : اين راننـده اتوبوس پدر ما را با اين راننـدگيش درآورده اسـت مي گويم سيد هم خودت و هم بقيه زود بجنبيد كه همه منتظر شمائيم به هر حال ساعت 1:20 دقيقه بامداد همه به طرف حرم حركت مي كنيم روحاني گروه توضيح مي دهد كه چون نزديكتـرين و دستـرس ترين راه از هتل محل اقامـت ما به حرم از « باب السلام » است فلـذا همگـي از اين در وارد حرم خواهيـم شد سـاعت 1:30 دقيقه بامداد از طريق « باب السلام » كه به محل سعي صفا و مروه باز مي شود وارد حرم مي شويم كثرت جمعيت در حال سعي بين صفا و مروه خيلي زياد است از بين جمعيت رد مي شويم و به طرف كعبه پيش مي رويم اينك در خانه دوست هستيم دلها در تب و تاب است يكي جرأت پيش رفتن ندارد آن ديگري تاب ايستادن را از دست داده است سومي دست و پايش را گم كرده است و من دست و پا كه چه عرض كنم خود را گم كرده ام به سوي مطاف حركت مي كنيم آماده ام كه به محض ديدن كعبه به سجده روم و شكر ديدار خانه دوست كنم و اين چنين مي شود و چه زيباست اين لحظه هاي سرشار از عشق و ايمان و پيوستگي و دلبستگي ، از خود گسستن و به يار پيوستن و چقدر لذت بخش است مهمان اين خانه شدن و به دعوت حضرت دوست لبيك گفتن ، همه منتظرند تا لحظاتي ديگر به مطاف برسند و به طواف گران دور خانه دوست ، اين سيل خروشان هميشه تاريخ كه تعطيل پذير نيست بپيوندند در آستانه شروع مناسك حج روحاني گروه يك بار ديگر تذكر مي دهد كه نيت طواف حج عمـره در شـروع طواف و بر روي خطي كه به حجرالاسود منتهي مي شود فراموش نشود... ادامه دارد
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:3 توسط منوچهر انتظار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بين خواب و بيداري لحظه ها را مي شمارم هر لحظه به خانه يار نزديكتر مي شويم قسمتي از شعر بلند « به سوي كعبه » اثر زنده ياد « مهدي سهيلي » كه رحمت حق بر او باد در قلبم مي نشيند و به زمزمه مي نشينم: خدايا قبله ما خانه تست تو شمعي ، عالمي پروانه تست اگر پروانه تو پر درآرد عقابان را به زير پر گذارد تو شمعي ، ما همه پروانگاينم تو صاحبخانه اي ما ميهمانيم بيابانت، همه صحراي عشق است به هر جا پا نهم معناي عشق است به راه عاشقي بي پا توان رفت و بي كشتي در اين دريا توان رفت چه دريا ؟ وسعتش بي انتها بود كه در آن ناخدا ، لطف خدا بود يكشنبه 19/7/83 30 دقيقه بامداد روز يكشنبه 19/7/83 وارد مكه مي شويم شهر پر از نور است و قطرات باران در حال ريزش ، « حاج حسن » لبيك ها را شروع مي كند در چشم به هم زدني همه به «حاج حسن» مي پيوندند و صداي لبيك اللهم لبيك فضاي ماشين را به لرزه در مي آورد پنج دقيقه بعد اتوبوس ما در جلو « هتل شرايتون » مكه توقف مي كند پياده مي شويم و با راهنمائي خدمه هتل به طرف آسانسورها مي رويم ( كه صد البته نه رفتن بلكه هجوم مي بريم ) در همچو مواقعي هجوم بردن و بيش از ظرفيت سوار شدن تخصص ماست و در سايه همين تخصص هاي ماست كه سر و صداي آسانسورهاي بي زبان با جيغ و دادهـائي كه از تحمل سنگينـي و فشـارات بيش از اندازه ما سر مي دهند درمي آيد و آژير مي كشند و لكن ما باز هم به روي مباركمان نمي آوريم و اخم مي كنيم تا جائي كه يكي از «حاجي در آتيه ها» مي گويد : من نمي دانم چرا اين آسانسور هم خروس بي محل شد حالا ديگر چه وقت قوقولي قوست !! بالاجبار من و همسرم از آسانسور پياده مي شويم تا صداي خروس بي محل خاموش شود در نوبت بعدي كه تنها دو دقيقه ديگر است به طبقه رسپشن هتل مي رسم به قسمت مديريت ايراني هتل كه در نزديكي هاي رسپشن ميز خود را جا داده است مراجعه و با ارائه كارت شناسائي ( كه قبلاً توسط كاروان صادر شده است و شرحش گذشته ) دو كليد كارتي هتل را در يك پاكت تحويل و بلافاصله با آسانسور به طبقه سوم مي رويم آسانسورها كاملاً خلوت است و هنوز هجوم ها آغاز نشده است روبروي آسانسور در طبقه سوم اتاق 313 مختص ماست كه ساكهايمان نيز جلو اتاقها گذاشته شده است و اين از تجارب سازمان حج و زيارت است كه ديگر به يك روال عادي تبديل گرديده و لكن كار بسيار گره گشائي است كه انجام مي شود. ادامه دارد
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 10:5 توسط منوچهر انتظار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در تاريكي شب اتوبوسها در جاده آسفالته بدون دست انداز شتاب مي گيرند ( جاده بدون دست انداز گفتم دلم به درد آمد ياد دست اندازهاي نه تنها خيابانهاي فرعي بلكه خيابانهاي اصلي تبريز افتادم چندين بار در همين روزنامه مهد آزادي نوشتم يك بار هم حضوري موضوع را با معاونت اداري مالي شهرداري تبريز مطرح كردم كه با هزينه يكي از اين همه زيرگذرها و روي گذرها مي شود تمام چاله چوله هاي كل خيابانهاي شهر را ترميم كرد چرا اين كار را نمي كنند آيا جز اينست كه مرمت چاله چوله ها در حد پلها در آمار نمي گنجد و مرمت چاله چوله هـا را نمي شــود افتتـاح كرد و لكـن زيرگذر و روي گذر به تشريفات ها مي انجامد و مسئولين به همديگر كف مي زنند و ارضاء مي شوند ولي پر كردن چاله چوله ها كار دهن پركني نيست حتي اگر به آسايش شهروندان منجر شود !) حداكثر دو ساعت تا مكه راه داريم نم نم باران نيز شروع شده است و يك ربعي طول نمي كشد كه اكثر « حاجي در آتيه ها » به همراه « حاجيه خانم هاي آتي » خوابشان مي گيرد من هم مي خواهم بخوابم و لكن خوابم نمي گيرد دلشوره عجيبي دارم شايد شما هم بعضي وقتها احساس كرده باشيد كه در همچو مواقعي در نهايت بي خوابي خوابتان نمي گيرد در حالي كه قلبتان انباشته و مالامال گفتني هاست و لكن زبانتان مي گيرد از شوق ديدن يار چنان ذوق زده هستيد كه اشك شادي امانتان نمي دهد و من امشب در يكصد و پنجاه كيلومتري مكه و در اتوبوسي كه ما را به كعبه مي برد اين چنين حالي دارم ما در حوالي خانه دوست هستيم و مرحله ، مرحله عشق است . به عزم مرحله عشق پيش نه قدمي كه سودها كني ار اين سفر تواني كرد همه به اشتياق ديدن دوست چشم بر هم نهاده و منتظر ديدن يارند از عاشقان همسفر و همسفران عاشق التماس دعا داريم نه در اين سفر بلكه در سفرهاي صدها سال بعد هم تمام كاروانيان راهي خانه دوست و زمزمه گران ترانه عشق بدانند كه ما از ملتمسان دعائيم و در مرحله عشق و حريم حرم يار از ما نيز يادي كنند ما از احرام بستگان حرم عشق واز راهيان هميشه زنده خانه دوست مي خواهيم كه در هميشه زمان در محضر صاحب خانه و در بزم كعبه عشق ما را نيز فراموش نكنند كه ما هم شماها را دعا خواهيم كرد. ادامه دارد
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:17 توسط منوچهر انتظار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عده اي درست و حسابي خوابيده اند عده اي چرت مي زنند و من سعي مي كنم بخوابم و لكن حال و هواي خوابيدن ندارم نيمچه چرتي مي زنم و كيلومترها را مي پايم و ساعت را زير نظر دارم در فاصله حدود 150 كيلومتر مانده به مكه اتوبوس ها در محلي بنام «نخيل» جلو قهوه خانه اي كه احتمالاً تنها محل توقف كاروانيان در بين مدينه و مكه است نگه مي دارند قبل از ما اتوبوس هاي متعددي از شركت Sapt co رسيده اند اكثريت پياده مي شوند حاج حسن توصيه مي كند خيلي سريع بجنبيم كه هر چه زودتر به مكه برسيم به موقع اعمال حج را تمام خواهيم كرد. عده اي جلو چند مغازه مشغول چاي خوردن و نوشابه خوردن هستند و لكن تعداد زيادي جلو توالت صف بسته اند اينجا هم همان وضعيت «ساسكو» را دارد كه در موقع عزيمت از جده به مدينه براي نماز صبح و صبحانه توقف كرده بوديم و حتي بدتر از آن ، من نمي دانم چرا دولت فخيمه عربستان با اين همه درآمدي كه از نفت و بالاتر از آن از زوار دارد يك محل توقف بسيار آبرومندي را تدارك نمي بيند شايد هم اشكال از خود ما زوار و كاروانيان و مسئولانمان باشد كه به اين امكانات كم و حتي نامناسب قانع مي شويم و حرفي نمي زنيم و بزرگان عربستان بمصداق : تا نگريد طفل كي نوشد لبن ، به خيال اينكه ما حتي به اين امكانات بين راهي بدتر از بدترين قهوه خانه هاي بين راهي خودمان راضي هستيم دستي بر سر و روي اين اماكن نمي كشند اي كاش مسئولين سازمان حج و زيارت كه توان منديهاي بالائي دارند اين قبيل امور را با مسئولين عربستان به جد مذاكره و آن را بهبود بخشند ديگر ساختن يك استراحت گاه بين راهي مدرن با كليه امكانات روز كه نبايد مسئله حادي براي حاكمان عربستان باشد. به هر صورت سريع از توالت برمي گردم به طرف ماشين و توصيه مي كنم « حاج حسن » نوشابه ها را بخرد و در ماشين بخوريم تا معطل نشويم و لكن حاج حسن قبل از ما اينكار را كرده است و نوشابه ها در جلو درب ورودي ماشين در انتظارند هـوا شديداً گـرم است از حاج حسـن اجـازه مي گيريم تا نوشابه اي صرف كنيم مي فرمايند منتظر باشيد تا همه بيايند بعد، ما نوشابه هاي ماشين خودمان را به تعداد مي شماريم و من منتظر نمي مانم گرما امانم را بريده است و نوشابه خنك دارد به من چشمك مي زند يك نوشابه حق خودم را برمي دارم و بازش مي كنم چند دقيقه بعد اكثريت سوار ماشين شده اند ولي ماشين در انديشه حركت نيست از حاج حسن علت را جويا مي شويم مي گويد ماشين چهـارم كاروان هنوز نرسيده و منتظـر آن هستيـم مي گويم « حاجي » ما حركت كنيم تا در هتل جابجا شويم مطمئناً آنها هم مي رسند و در اين گير و دار ماشين چهارم هم مي رسد و ما حركت مي كنيم. ادامه دارد
+
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 10:16 توسط منوچهر انتظار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
كاروانيان در جلو هتل از زير قرآن رد مي شوند و آرام آرام سوار اتوبوس ها مي گردند ساعت 16:45 دقيقه تقريباً همه سوار شده اند و اتوبوس ها حركت مي كنند ساعت 17 در مسجد شجره هستيم قبل از ما اتوبوسهاي متعددي صف بسته اند همه پياده مي شوند با علامت گذاري محل ماشين ها و به ياد داشتن شماره ماشين ها، زنها از يك طرف و مردان از طرف ديگر، عده اي براي غسل به سوي رديف حمام ها كه به تعداد زياد كنار هم صف بسته اند ، عده اي براي وضو به طرف وضوخانه ها و در نهايت همه به سوي مسجد شجره جهت محرم شدن و يك ربع بعد همه با لباس احرام در درون مسجد شجره هستيم و روحاني كاروان صحبت از پروانه شدن و گرد شمع گشتن و سوختن و از خود گسستن و به يار پيوستن دارد و با يك بيت شعر جانانه جان كلام را در ميقات ادا مي كند. يا بيا پروانه باش و نور شو يا برو خفاش باش و كور شو و اينجا ميقات است و محل پيمان بستن با حضرت حق و اجابت دعوت دوست. همه ما هم به پيشگامي روحاني گروه پس از نيت حج عمره مفرده لبيك مي گوئيم و محرم مي شويم: لبيك اللهم لبيك لبيك لا شريك لك لبيك ان الحمد و النعمه لك و الملك لا شريك لك لبيك بعد از اقامه نماز جماعت مغرب و عشا همه تلاش مي كنند هر چه سريعتر خودشان را به اتوبوس ها برسانند و قرار هم اين بوده است اينك همه محرم شده اند از لباس هاي دوخته خبري نيست از تفاوت هاي طبقاتي خبري نيست از منيّت ها و بده بستانهاي اقتصادي ، اجتماعي و سياسي خبري نيست از پيكان و ژيان و فورد موستانگ ، از پرشيا و زانتيا و ماكسيما خبري نيست آنچه هست يكرنگي باطني و ظاهري است اينجا ميقات است اينجا محل از خود گسستن ، از دنيا گذشتن و به يار پيوستن است و چه نيكوست با يار بودن و چه زيباست از دو رنگي ها و چند رنگي ها رها شدن و يكرنگ گشتن و چه آرام بخش و لذت بخش است از ته دل لبيك گفتن و بر كَرَم دوست دل بستن ، همه سوار اتوبوس هاي خود مي شوند آقايان در جلو ماشين و خانمها در عقب ، همه مواظب هستند كه محرمات 24 گانه بعد از محرم شدن را رعايت كنند ساعت 19 هر چهار اتوبوس كاروان ما آماده حركت هستند و حركت مي كنند حاج حسن شروع به لبيك گفتن مي كند و همه تكرار مي كنند اتوبوس ها بر سرعتشان مي افزايند شايد قريب به يك ربع ساعت لبيك گفتن ها ادامه مي يابد پنج شش ساعت تا مكه راه داريم گويا شام معمول كاروانها در عزيمت از مدينه به مكه عدس پلو در ظروف يك بار مصرف است كه در اتوبوسها صرف ميشود. جوانترها به كمك حاج حسن غذاها را توزيع مي كنند نوشابه ، ماست و عدس پلو ( شايد هم عدس پلو به خاطر پيش گيري از هر نوع مسموميت هاي غذائي در بين راه توصيه شده است ) و بعد پرتقال و موز ، بعد از صرف غذا « حاجي در آتيه ها » در جلو ماشين و « حاجيه خانم هاي آتي » در عقب خوابشان مي برد. ادامه دارد
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:40 توسط منوچهر انتظار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ساعت 12 روانه حرم مي شوم تا آخرين نماز را در ظهر روز شنبه هجدهم مهر ماه سال 1383 برابر با بيست و سوم شعبان 1425 در حريم حرم پيامبر بخوانم در مسجدالنبي كه هر گوشه آن بوي پيامبر دارد و دربهاي آن از ساعت سه و نيم بامداد تا ساعت 10 شب به روي زائرين باز است . بعد از نماز ، صرف ناهار و ساعت 3 آخرين جلسه كاروان در راهرو طبقه هشتم هتل انوار مدينه ( من از روز اول ، تشكيل جلسات مربوط به حج را در راهرو هتل و جلو آسانسورها و در محل رفت و آمد عمومي برنتافته ام و به خاطر همين موضوع هر وقت صحبت از جلسه كاروان شده تأكيد كرده ام « جلسه راهروي كاروان در جلو آسانسورها » كه شايد بنده خدائي پيدا بشود كه هم توان داشته باشد و هم بخواهد محل تشكيل اين قبيل جلسات ارزشمند را سر و ساماني دهد و به اين حالات به نظر من تحقيرآميز و نه چندان خوش آيند خاتمه دهد ما كه نتوانستيم و زورمان به كسي نرسيد و خطمان را كسي نخواند نه تنها كه ما بلكه مدير كاروان ، روحاني كاروان ، مدير ايراني هتل و … ) هم نتوانستند. به هر حال آخرين جلسه راهروئي كاروان حتي در جلو آسانسور به مصداق : در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم سرزنش ها گر كند خار مغيلان غم مخور حال و هواي عجيبي داشت همه كاروانيان اعم از زن و مرد با لباس احرام و اين بار نه به تعداد محدود بلكه اكثريت قريب به اتفاق راهرو را پر كرده بودند و جاي سوزن انداختن هم نبود خداحافظـي از مدينـه داشـت شكل مي گرفت با صداي عاشقـانه « مصطفائي » بغض ها تركيد و اشك ها جاري شد اين « مصطفائي » هم مداح اهل بيت است و هم معاون كاروان ، « حاج حسن » مدير كاروان با زرنگي خاص در حقيقت با يك تير دو نشان زده است معاون زبر و زرنگي انتخاب كرده است كه با حفظ سمت معاونت ، عاشق اهل بيت عصمت و طهارت نيز هست و گاهاً گريزهاي جانانه اي به كربلا مي زند و يادي از حسين و يارانش و به دنبال آن اشكهاي عاشقان بيدل و يك تطهير عرفاني . ساعت 4:15 دقيقه بعدازظهر بعد از اتمام جلسه كاروانيان كليد كارتي اتاق هايشان را به مدير كاروان مي دهند و حركت به سوي اتوبوس ها ، قرار است چهار اتوبوس مستقر در جلو هتل « حاجي در آتيه ها » را در ساعت 4:30 دقيقه بعدازظهر به مسجد شجره و بعد از محرم شدن به مكه معظمه منتقل نمايند. ادامه دارد
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:0 توسط منوچهر انتظار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
شنبه 18/7/83
بعد از اداي نماز پر حضور صبح در مسجدالنبي ساعت 10 صبح براي آخرين بار توفيق زيارت قبرستان بقيع توسط زوار است قبرستاني كه آرامگاه چهار امام معصوم در آنجاست حضرت امام حسن مجتبي ، حضرت امام زين العابدين ، حضرت امام محمد باقر و حضرت امام جعفر صادق عليهم السلام و مدفن تعداد بيشماري از پاكان، صالحان ، عارفان و ياران صديق اسلام و شهداي احد و اي بسا در گوشه هائي از اين مكان مقدس آرامگاه حضرت فاطمه زهرا (ص) ، روحاني گروه ، مدير كاروان ، مداح اهل بيت و جمع كثيري از عاشقان ، پشت درهاي بسته قبرستان با دلهاي شكسته ناله هاي عشق و دلدادگي سر داده اند مداح كاروان دارد زيارت ائمه بقيع عليهم السلام را مي خواند و همه تكرار مي كنند يكباره متوجه مي شوم كه در قلب تاريخ هستم و به ياد فاطمه و پيامبر و علي و عشق و ايمان و دلدادگي ، به ياد چهارده قرن پيش و آغاز پيدايش اسلام و اينكه اينك زيارت شهر پيامبر ، نقطه اوجي براي حيات ديني و معنوي ما مسلمانهاست شهري كه دست ياري به محمد (ص) داد تا تاريخ اسلام رقم بخورد . حضرت محمد (ص) در صدر اسلام طي سه سال سه بار به ديدار مردم اين شهر شتافت كه در حيات پربارش ، نقطه عطفي به شمار مي رود هفتاد و يك مرد و دو زن يثربي كه اردوگاه حج خود را در يك شب بطور پنهاني ترك مي كردند به زيارت حضرت رسول در دره اي نزديك عقبه شتافتند و نه تنها بر دين اسلام با پيغمبر خدا بيعت كردند بلكه پيمان بستند كه با تمام نيرو از اسلام دفاع كنند و به دنبال اين بيعت شهروندان « يثرب » آنروز و مدينه امروز كه پس از آن در تاريخ بنام « انصار اسلام » معروف شدند با پيغمبر بيعت كردند و ما امروز توفيق آن را يافته ايم كه بعد از هزار و چهارصد سال پايمان را در مدينه جاي پاي انصار پيغمبر بگذاريم و خود را از پيروان راستين آن حضرت بدانيم و اعتقاد راسخ داشته باشيم كه اين عشق جاوداني و ماندگار تا جهان باقي است پايدار خواهد ماند. يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب كز هر زبان كه مي شنوم نا مكرر است صداي گريه عاشقان محمد و فاطمه و علي و ائمه معصوم در پشت درهاي بسته قبرستان بقيع مرا به خود مي آورد گوئي در هزار و چهارصد سال قبل با انصار بودم و در حال بيعت با پيغمبر و اينكه امروز همه كاروانيان از زن و مرد ، پير و جوان ، فقير و غني ، سياه و سفيد با بيعتي مجدد با محمد (ص) و با پيماني عاشقانه با حضرت دوست ، عشق را و ايمان را معني مي بخشند قبول باشد انشاا.. و التماس دعا داريم از همه عاشقان دل سوخته از اغيار گسسته و به يار پيوسته. اي آنكه ره به مشرب مقصود برده اي زين بحر قطره اي به من خاكسار بخش ادامه دارد
+
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:18 توسط منوچهر انتظار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سالها بود كه تصور مي كردم تشرف به مكه و مدينه يك قسمت است و اگر قسمت باشد روزي ما هم مشرف خواهيم شد بعدها به توصيه خيلي ها آستين ها را بالا زديم و همت را نيز پشتوانه قسمت كرديم باز هم نشد تا اينكه در مرداد ماه سال 81 بدون پيش بيني هاي قبلي و بطور غير منتظره امكان تشرف ميسر گشت و تمام كارها شايد در عرض كمتـر از يك ماه جابجـا شد و به من مسجـّل گشـت كه توفيق تشرف به « حج » نه يك قسمت است و نه همت بلكه يك دعوت است از جانب حضرت دوست كه هر چه هست در يد قدرت اوست و وقتي توفيق اين دعوت حاصل آيد مشكلات سفر ناباورانه حل مي شود و موانع منتفي ، و به قول اهل علم « مقتضي موجود مي شود و موانع مفقود » شايد شما نيز كه قبلاً عازم خانه دوست شده ايد به خوبي بر اين امر وقوف داشته باشيد كه چگونه و چسان اين سفر حج بر شما آسان گشت و اما آنهائيكه تاكنون توفيق زيارت حج را نداشته اند توصيه مي كنيم دل به او بسپارند و منتظر دعوت يار باشند فراموش نمي كنم تير ماه سال 81 را كه دوست و استاد گرانقدر « حاج علي آقا بهاري راد » در تماس تلفني خود با تغيّر بر من بانگ برآورد كه : مرد حسابي دعوت نامه تو آماده است چرا امروز و فردا مي كني همين الان هر آنچه كار در دست داري به كناري بگذار كه واجب تر از اين كاري نيست و من در آژانس « ميقات زوار » در اول خيابان خاقاني تا نيم ساعت ديگر منتظر تو هستم و گوشي را به تندي بر زمين گذاشت و هنوز نيم ساعتي نگذشته بود كه من در محل موعود بودم و او قبل از من رسيده بود ساعت حوالي 14:30 دقيقه و ناباورانه همه چيز فراهم شد و من وقتي اسم « ميقات زوار » را مي شنيدم از نظر روحي و معنوي يك حالت پروازگونه اي را با تمام وجودم حس مي كردم و به جـرأت مي توانم بگويم كه اين « حاج علي آقا » آنروز و آن لحظه خوشحال تر از من به نظر مي رسيد كه من با توپ و تشرهاي عارفانه او جنبيده ام و خواب نمانده ام و من متشكر از اين انسان وارسته بي رياي خالص كه شب و روز در تب و تاب يار است و از مشتريان پر و پا قرص خانه دوست ! ( خداوند به همه ما توفيق دهد كه انسانهاي وارسته و آزاده را در قيد حياتشان بشناسيم و قدر دانيم و همت والايمان را به مماتشان موكول نكنيم كه اين روال هم جفا بر خودمان است و هم بي مهري بر انديشمندان و فرهيختگان ديارمان ) ادامه دارد
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:2 توسط منوچهر انتظار
|
|
|||||
|
|||||