تبليغاتX
خاطرات سفر به خانه دوست
یادداشتهای سفر حج عمره

 

صحبت عصـر امروز و امشـب توصيـه هاي لازم براي بستـن بار سفر ، زدن برچسب هاي تحويلي كاروان روي ساكها ، نوشتن مشخصات فردي ، نام هتل محل اقامت در مكه ( هتل شرايتون ) شماره اتاق و گذاشتن ساكها و چمدانها در راهرو ورودي هتل در صبح فردا و به هنگام عزيمت به حرم جهت اداي نماز صبحگاهي است گويا قرار است ساعت 6 صبح ساكها و چمدانها قبل از ما توسط وانت بارهاي مخصوص به مكه حمل شود و در هتل محل اقامت در جلو درب اتاقها گذاشته شود. توصيه اصلي بعدي اين است كه همه در مدينه و قبل از حركت به مسجد شجره لباس احرام بپوشند و آماده براي محرم شدن در مسجد شجره باشند و باز توصيه مؤكد مي شود كه همه محل دقيق پارك اتوبوس ها را در محوطه مسجد شجره علامت گذاري نمايند شماره اتوبوس ها را نيز به خاطر بسپارند چرا كه كثرت اتوبوس هاي زوار كاروان هاي متعدد از يك طرف و يكساني و يكرنگي شكل و شمايل اتوبوسهاي شركت Sapt co   از طرف ديگر يافتن اتوبوسها را با مشكل مواجه خواهد كرد. تأكيد و سفارش بعدي بر اينست كه بعد از محرم شدن و انجام فريضه تمام راهيان مسجدالحرام سريعتر بجنبند كه اتوبوسها بتوانند به موقع حركت كنند در اولين فرصت ممكنه به مكه برسند و همسفران بتوانند قبل از شروع نماز صبح اعمال حج را تمام كنند و به سلامتي و مباركي «حاجي در آتيه ها » حاجي شوند و « حاجيه خانم هاي آتي » نيز به به توفيق « حاجيه خانمي » نائل آيند صد البته كه « از قبل حاجي شده ها» نيز « حاجي در حاجي » خواهند شد .

امشب آخرين شب اقامت ما در شهر پيامبر (ص) است شهري كه سنگفرش هاي كوچه پس كوچه هـايش ، كوههـاي سر به فلك كشيـده اش ، مسجدالنبي اش ، مناره هاي بلندش ، قبرستان بقيع اش همه و همه بازگوي هويت ماست بازگوي توحيد است و نبوت. زوار همچنان مبهوت عظمت اين ماندگاران تاريخند . هر كسي در گوشه اي از اين ديار عشق به نحوي به راز و نياز مشغول است .

سلام بر محمد ، سلام بر علي ، سلام بر فاطمه ، سلام بر حسين ، سلام بر رهروان راستين بارگاه الهي و اشكي بر چهره ها و صفائي بر دلها و سپاسي از خداوند منان و مسئلت توفيق زيارتي مجدد و آرزوي قبولي اين زيارت و اطاعات و عبادات در پيشگاه حضرت حق.

ادامه دارد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 12:50  توسط منوچهر انتظار  | 

 بعد از نماز در حالي كه از ديدن انبوه جمعيت شركت كننده در نماز جمعه بهت زده هستم حرم را ترك مي كنم حركت جمعيت جهت خروج از حرم به علت كثرت جمعيت خيلي به آرامي و به كندي صورت مي گيرد. حوالي ساعت 2 براي ناهار وارد رستوران مي شوم يكي از «حاجي در آتيه ها» خطاب بر من ندا مي دهد (حاجي بجنب وگرنه ته ديگ تمام مي شود) و من به شوخي جواب مي دهم : تمام مي شود يا تمام كرده ايد !؟ حاجـي آقا روحاني گروه را مي بينم كه با پسر پنج شش ساله «در آينده حاجي اش» دارند غذا مي خورند اينطور كه حاجي آقا عملاً پسرش را كارآموزي مي دهد و راه و رسم منزل ها را به وي مي آموزد چنين به نظر مي رسد كه اگر اين حسين آقا در پانزده شانزده سالگي به حوزه هم نرود بتواند يك حمله دار حسابي بشود و جزو خدمه برجسته ضيوف الرحمن باشد. بعد از ناهار ، نيمچه استراحتي مي كنم و بعد ثبت يادداشتهاي سفر ( از قلبم مي گذرد كه بعد از اتمام مسافرت كساني كه اين مطالب را در روزنامه خواهند خواند اگر هنوز سفري به حج نكرده اند در سفرهاي آتي برايشان گره گشائي خواهد كرد و خوانده ها را به چشم خود با اندكي كم و بيش و در حوصله بينش خويش خواهند ديد همسفران كنوني نكاتي را خواهند يافت كه به نظر آنها بايد مي نوشتم و ننوشتم و خواهند گفت مرد حسابي حال كه مي نوشتي چرا اينها را ننوشتي !؟ و در عوض مطالبي را خواهند ديد كه يادآوريش برايشان خاطره انگيز خواهد بود. عارفاني اين نوشته ها را خواهند خواند و احتمالاً ايراد خواهند گرفت كه چرا همه مطالب عرفاني نيست و يا مورخيني كه چرا از تاريخ اسلام كم گفته شده و يا اساتيدي خواهند فرمود بهتر بود كه به نوشته هاي ديگران نيز در اين نوشتار اشاره اي مي شد. من حق را به جانب همه اين عزيزان مي دهم و لكن آنچه ديد من بوده، آن هم در قالب يك سفرنامه ، به اين طريق رقم خورده است نه ادعائي دارم و نه قصد اين منم من منم آمده ام و لكن بد و خوب ، همين را از من بپذيريد من خيلي ها را در خانه دوست دعا كرده ام شما نيز به حرمت اين نوشته ها مرا از دعاي خير خود بي نصيب نكنيد و منتي بر من بگذاريد و هر آنچه كه در اين باره مي انديشيد به انديشه بسنده نكنيد و برايم بنويسيد تا اگر به خواست حق ، اين مطالب كتابي شد با همفكري هاي صادقانه و تذكرات مشفقانه شما عزيزان يادگاري ماندگار باشد از حريم حرم عشق و ديدار خانه دوست ).

بعد از ناهار يكراست به اتاق 813  البته با در دست داشتن ميوه هاي دسري و اين بار بدون ماست و نوشابه ( اين ديگر يك روال براي همه شده است و همه هم با دست پر به اتاقهايشان مي روند و اين بدان معني است كه غذا و ميوه جات به حدي است كه نمي شود در آن واحد خدمتش رسيد و فرصت و ظرفيت مازادي را مي طلبد و يا بايد همه را خورد و مُرد !! ) و به راستي اين همه غذا و خورد و خوراك و هتل هاي در سطح بالا و با كيفيت مطلوب را بدون حمايت سازمان حج و زيارت و احتمالاً يارانه هاي آن نمي شود شخصاً و به همان قيمت ها تأمين كرد.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 10:42  توسط منوچهر انتظار  | 

ساعت 8:30 دقيقه وارد رستوران مي شوم و با صداي بلند سلام مي كنم سلام و عليكم صبح شما بخير، صبح بخير حاج آقا جونم ، بفرمائيد خواهش مي كنم ( قبلاً هم گفته ام كه صبحانه در هتل سلف سرويسي است دم در ورودي انواع مربا ، كره و پنير يكبار مصرف با تخم مرغ و خيار و گوجه فرنگي باضافه شير و آب ميوه و هر آن قدر كه بتوانيد از اينهمه بخوريد ) نان و فلاسك هاي چاي هم روي ميز آماده است. نمي دانم چرا هر وقت كه وارد رستوران مي شوم دنبال اين «سيد رعنا» و «پيرهن قرمزي» هستـم خيلي زود «سيد رعنا» را كنار ميز مشغول صرف صبحانه مي بينم تا مي خواهم سراغ «پيرهن قرمزي» را بگيرم متوجه مي شوم در كنار «سيد رعنا» مشغول ريختن چائي به اطرافيان و خودش است و لكن چون «پيرهن قرمزي» پيرهن سياهي شده و پيراهنش را عوض كرده چشم من سياهي رفته و ابتدائاً نشناختمش ، از چشمان سيد رعنا مي خوانم كه مي خواهد فلسفه خاويار با تخم مرغ را برايش شرح دهم و مي گويم ، «سيد» كماكان مشغول صرف «چاي عسل» هستي؟ مي خندد و به كار خود مشغول است «حاجي رحيم» را مي بينم سلام و عليكي جانانه مي كنم و التماس دعائي صميمانه دارم اين حاجي رحيم از اشخاص سرشناس بازار تبريز است و از حاجي شده هاي خيلي وقت قبل است كه اتاقشان كنار اتاق ماست و همسايه ايم يكي دو نوبت هم همسرش را گم كرده ( در واقع همسرش گم شده است ) و بعد از يكي دو ساعت دلهره بالاخره گمشده پيدا شده و من توصيه كردم مثل من مراقب بيش از اندازه همسرش باشد كه دلهره هاي بيخودي و بيمورد را بار نكشد خوردن صبحانه در ساعت 9 تمام مي شود بلافاصله به اتاق مي روم ، بند و بساط يادداشتها پهن مي شود و به نوشتن مي پردازم تا ساعت 11 مشغول هستم ساعت 11 كتاب و دفتر و درس و مشق را به كناري  مي گذارم و خيلي سريع وضوئي مي گيرم و جهت شركـت در نماز جمعه به طرف حرم روانه مي شوم وقتي وارد حياط حرم مي شوم ناباورانه مي بينم حياط حرم را مفروش كرده اند و جمعيت انبوهي در محوطه حياط نشسته اند و منتظر نماز از يك ساعت و نيم قبل هستند و اين نشانگر استقبال بيش از حد زوار از نماز جمعـه در مدينه بود به هر طريق ممكن وارد حرم مي شوم جائـي براي سوزن انداختن هم نيست و انبـوه جمعيت پشت سر هم وارد مي شوند راه برگشت هم نيست كنار ستوني سر پا مي ايستم تا هنگامي كه نماز شروع شود و نمازگزاران قيام كنند تا اولين جاي خالي را پر كنم قريب به نيم ساعت سر پا هستـم تا اينكـه بين دو صف به هر طـريق ممكـن خـودم را جا مي دهم و مي نشينم و با خودم كلنجار مي روم كه چرا در محوطه حياط حرم ننشستم و با زور به داخل حرم آمدم به هر صورت نماز را با جماعت مي خوانم و به خطبه هاي نماز گوش فرا مي دهم بدون اينكه مطالب برايم مفهوم باشد اندك اطلاعاتم در مورد زبان عربي كفايت فهم مطالب خطبه هاي مورد ايراد امام جماعت را نمي دهد و چاره اي نيست جز اينكه يادگيري عربي را هم جزو برنامه هاي خود قرار دهم مگر نمي گويند براي ياد گرفتن هيچ وقت دير نيست.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 10:47  توسط منوچهر انتظار  | 

من نمـي دانم و لكـن عده اي از كاروانيـان كه نوبت چندم حجشان بود و ما آنها را « از قبل حاجي شده ها » مي ناميم مي فرمودند خوابيدن در حرم بعد از انجام فرايض ديني مخصوصاً در « بيت عتيق » ثواب دارد به هر حال اگر هم ثوابي بر آن متصور باشد ما تا اين لحظه از اين ثواب بي بهره بوده ايم ( حقيقتش را بخواهيد من شخصاً نه تنها كه خوابيدن بلكه دراز كردن پاها در حريم حرم را نيز برنمي تابم ما بچه كه بوديم خيلي چيزها را پدران و مادران خدا بيامرزمان به ما ياد مي دادند يكي هم اين بود كه در مسجد كه خانه خداست حتي پاها را هم دراز نمي كنند كه بي حرمتي است به بارگاه الهي چه رسد به اينكه بخوابند آن هم نه در مسجد ولايت بلكه در مسجد النبي يا در مسجد الحرام . به ما ياد مي دادند كه در مسجد نمي خندند ، شوخي نمي كنند ، احترام بزرگترها را نگه مي دارند ، در كنار منبر جاي بزرگترها نمي نشينند و به همين دليل بود كه وقتي در اوايل انقلاب ، در مساجد كوپن مي دادند و مردم به خاطر تأمين كوپن گازوئيل و نفت و قند و شكر و روغن ، حتي با كفش در مساجد از سر و كول هم بالا مي رفتند  ما اين مسئله را برنمي تافتيم و به آن معترض بوديم كه خوشبختانه الان ، هم اين قبيل بي حرمتي ها كم شده و هم كوپنيزم به حداقل رسيده است.)

ساعت 8 صبح از حرم خارج مي شوم و به قصد صبحانه عازم هتل هستم دستفروش ها كماكان بساطشان گسترده است به محض اينكه پايتان را از محوطه حياط حرم بيرون مي گذاريد و از يكي از دربها خارج مي شويد اين بساط ها داير ، تعداد زيادي از « حاجي در آتيه ها‌ » به همراه تعدادي از « از قبل حاجي شده ها » دور بساط دستفـروش ها حلقه زده اند و جاي سوزن انداختن نيست ما كه بچه بوديم شماها هم همين طور ، لابد يادتان مي آيد كه پهلوانان دوره گرد بساطشان را در كوي و برزن پهن مي كردند و شروع به پاره كردن سيني ، خوردن ميخ و شيشه ، كشيدن ماشين با دندانشان به وسيله يك طناب ، خوابيدن روي هزاران ميخ و گذشتن ماشيـن از رويشان و از اين قبيل كارها و ما دور اين قبيل بساط ها حلقه مي زديم و با سـلام و صلـوات تشويقشـان مي كـرديم و بعد نوبت جمـع آوري پول بـود كه « پهلوان پنبه » وردست پهلوان اصلـي كاسه به دست دور ميدان مي گشت و پول جمع مي كرد. بساط اين دستفروشان متعدد يادآور بساط پهلوان هاي قديم خودمان براي من بود باضافه بساط دستفروشان فعلي آستارا و رشت و جلفاي خودمان كه اجناس كشورهاي كمونيستي همجوار و حتي چين و تايوان را كه از بازارچه هاي مرزي وارد كشورمان مي كنند و به وفور موجود است و هر لحظه بازار تجارت تاناكورائي داير و پر رونق !! پهلوانان خياباني ديروز ، به پهلوانان جيب خالي كن امروز و با اين شكل و شمايل تبديل شده اند و عوض پاره كردن سيني جيب شما را پاره مي كنند و كيسه دلارهاي آويزان از گردن شما را !؟ اگر ديروز پهلوان پنبه هاي ميخ خور و شيشه خور مرد داشتيم امروز مواجه با بندبازان تاناكورائي اكثراً زن هم هستيم مخصوصاً در مدينه و مكه و در جوار حرمين شريفين !

ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 10:32  توسط منوچهر انتظار  |