تبليغاتX
خاطرات سفر به خانه دوست
یادداشتهای سفر حج عمره

در اين مسجد كه قبلاً قبله آن به طرف مسجدالاقصي بوده با وحي الهي و به دستور پيامبر اسلام (ص) به هنگام ظهر قبله تغيير يافته و نماز به طرف كعبه برگزار و از آن پس كعبه مكرمه قبله دائمي مسلمانان شده است بنابراين دو ركعت از نماز ظهر به سوي مسجدالاقصي و دو ركعت ديگر به سوي كعبه برگزار شده است و بنابر همين امر اين مسجد « ذوقبلتين » يا « دو قبله » ناميده شده است سابقاً در اين مسجد دو محراب روبروي هم ( شمالي و جنوبي ) يكي به طرف كعبه و ديگري به طرف بيت المقدس قرار داشته ولي در تجديد بناي مدرنيزه اين مسجد تنها جاي يك محراب باقي و آثار قبلي از بين رفته است. مسجد ذوقبلتين از بناهاي تاريخي است كه از تاريخي بودنش فقط اسمش باقي مانده است ظاهرش نشاني از تاريخ به همراه ندارد ساختمان سفيد رنگي است كه هر روز توسعه مدرن مي يابد و تاريخ را در زير پوشش مدرنيزم خود كمرنگ تر مي كند بانوان در طبقه بالا و آقايان در صحن پائين دو ركعت نماز تحيت مي خوانند و نظري بر گذشته هاي خيلي دور و گذري بر ماندگارهاي يادگار و يادگارهاي ماندگار و اما فروشندگان دوره گرد بي توجه به تاريخ و تاريخ سازان تمام اطراف صحن و محوطه آن را قبضه كرده اند و به عبارتي قبله سومي ساخته اند كه « حاجي در آتيه ها » و « حاجيه خانمهاي آتي » لحظه اي از اين قبله سوم غفلت نمي ورزند كه مبادا بازار مكاره اي از قلم بيفتند و سكينه باجي و كبري خانم و مشهدي غفار و كربلائي حسن اخمشان درهم رود كه چرا به ما تحفه هاي تبركي نياورده ايد بالاخره اگر قرار باشد حاجي آقاها و حاجيه خانمها از يك ماه قبل سالن غذاخوري ها را رزرو نكنند پلو به پول داران و نه مستمندان ندهند هديه به بي نيازان و نه نيازمندان را فراموش كنند و كبكبه ها و دبدبه ها را به كناري نهند و فخرفروشي ها نكنند و اين منم من منم ها را نگويند كه حاجي آقا يا حاجيه خانم نمي شوند !! اي دل غافل خدا آخر و عاقبت همه ماها را با اين همه رياكاريها و فخرفروشي ها و تظاهرها به خير گرداند كه به وحدانيت الهي همه ما نيك مي دانيم كه اينها نيست در قاموس حج و ما با اين همه پيرايه كه بر اين حج حق بسته ايم نه تنها كه جفا بر حج كرده ايم بلكه بر خود نيز بي جفا نمانده ايم .

و اما جنگ خندق كه در آن كفر با تمام وجود در تقابل با اسلام قد علم كرد به پيشنهاد سلمان فارسي خندقي در اين محل حفر گرديد تا جلو پيشروي دشمن گرفته شود و لكن امروز خندقي بر جاي نمانده است و جوار خندق آن زمان به اتوبان تبديل شده و پارك مانندي در اين محل بجا مانده است شامل آثار و بقايايي از: مسجد سلمان ، مسجد علي بن ابيطالب ، مسجد فاطمه زهرا ، مسجد عمر ، مسجد ابوبكر ، مسجد فتح و مسجد ذوقبلتين كه آنها را مساجد « سبعه » يا هفتگانه مينامند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 12:35  توسط منوچهر انتظار  | 

حاجي زياد جوش نزن بي نظمي خودش نوعي نظم است !! پاسخي ندارم جز سكوت مطلق !! اتوبوس ها ساعت 7 صبح با نيم ساعت تأخير و با سلام و صلوات حركت مي كنند ساعت 7:10 دقيقه بامداد در دامنه كوه اُحُد در شمال مدينه هستيم البته از كوه خبري نيست و فعلاً به تپه اي تبديل شده است.روحاني كاروان در مورد جنگ احد توضيح مي دهد :

در سال سوم هجري در جنگي كه در اين محل بين مسلمين و كفار اتفاق افتاد قريب به هفتاد هزار نفر از مسلمانان شهيد شدند از جمله حضرت حمزه سيدالشهدا و در همان منطقه نيز دفن گرديدند لازم به توضيح است كه در اين جنگ ابتدا مسلمين پيروز شدند و لكن در مراحل بعدي عده اي در اثر بي مبالاتي و كوتاهي در اطاعت از فرماندهي به دنبال غنايم جنگي رفتند كه كفار از اين لحظات غفلت استفاده نموده و با حملات غافلگير كننده خود به سپاه اسلام يورش بردند و تعداد بسياري را شهيد كردند.

زيارت نامه شهداي احد خوانده مي شود و بعد مداح كاروان و مرثيه اي و سپس نگاهي به احد و جاي پاي حضرت محمد(ص) و قبرستان شهدا و صدائي از دل تاريخ و ندائي از حضرت محمد(ص):

هر كس به مدينه بيايد و مرا زيارت كند و عمويم «حمزه» را زيارت نكند بر من جفا كرده است.

 و زيارت قبرستان شهدا و حضرت حمزه ، اتوبوس هاي متعدد «درآتيه حاجي ها» پشت سرهم مي رسند تعدادي نيز قبل از ما رسيده بودند. جمعيت انبوهي در زيارت و سير تاريخ غوطه ورند در كنار قبرستان شهدا دستفروشان بساطشان را گسترده اند و كار «گِل» مي كنند و مانع از نجواهاي عاشقانه دل، از عطر و عود و عنبر گرفته تا بساط سُرنا و خروس گويا و شير گنجشك ، باضافه تسبيح هاي صد دانه رنگارنگ و از همه رنگ و مرواريدهاي غلطان و ساعت هاي ارزان . سر و صداي بيش از حد فروشندگان دوره گرد گوش ما كه قابلي ندارد به فكر كر كردن گوش تاريخ نيز هستند و تاريخ گله مند از اينهمه همهمه ها و هياهوهاي بي مورد و حاج حسن مدير كاروان گله مند از عدم سرعت عمل «در آتيه حاجي ها» جهت حركت سريع به منظور اتمام زيارت دوره قبل از مصادف شدن با گرماي شديد و طاقت فرساي ظهر. همه سوار ماشين مي شوند الا « در آتيه حاجي خانمي » كه بيش از هفتاد و پنج سال دارد و شايد مصمم به خريد هفتاد و پنج نوع كالا ، به ياد هر سال عمرش ، از او خبـري نيست همه دنبالش هستند تا راه بيفتيم هر قدر بيشتر دنبالش مي گردند كمتر نتيجه مي گيرند «سيد رعنا» و «قيرميزي كوينك» نيز دارند تلاش مضاعف مي كنند تا بلكه راه بيفتيم بعد از بيست و پنج دقيقه معطلي «در آتيه حاجيه خانم» كه با همه ناتواني ظاهريش مقتدرانه همه ما را اين همه معطل كرده بود بدون اينكه خم به ابرو بياورد پيدايش مي شود شايد هم شادمان از خريد يك رشته مرواريد تقلبي !! حركت مي كنيم مقصد بعدي « مسجد ذو قبلتين » است.

 ساعت 8:10 دقيقه در مسجد ذو قبلتين هستيم.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:24  توسط منوچهر انتظار  | 

سه شنبه 14/7/1383

امروز زيارت دوره داريم قرار است همه سر ساعت 6:30 دقيقه صبح سوار اتوبوس هائي شده باشند كه در جلو هتل آماده خواهند بود 4:30 دقيقه صبح بيدار مي شويم نماز صبح را در حرم به جماعت برگزار مي كنيم ساعت 5:45 دقيقه در سالن مشغول صرف صبحانه هستيم ( امروز صبحانه را به خاطر برنامه هاي زيارتي يك ساعت زودتر از وقت معمول سرو مي كنند ) جوان بيست و هفت هشت ساله برازنده خوش مشرب صاف و صادقي كه از همسفران است و به همراه برادر همسرش از خدمتگزاران « حاجي در آتيه ها » است و دوتائي كمر همت بر خدمت بسته اند و من  بعد از اين از او بعنوان « سيد رعنا » نام خواهم برد در سر ميز صبحانه روبروي من نشسته است و دارد عسل را با چاي مخلوط مي كند و به من هم پيشنهاد مي كند كه « چـاي عسـل » را فراموش نكنـم خاصيت دارد !! در حاليكه لبخندي مي زنم مي گويم «سيد رعنا» «چاي عسل» را ولش كن تو بايد «خاويار با تخم مرغ» بخوري و توصيه مي كنم يادآوري كند تا بعداً فلسفـه اين پيشنهاد را به او بگويم خنده اي مي كند و كنجكاو است بفهمد چه خواهم گفت برادر همسرش نيز كه جوان بيست و يكي دو ساله زبر و زرنگي است و در خدمت به « حاجي در آتيه ها » دست كمي از «سيد رعنا» ندارد و اغلب همسفران به خاطر پيراهن قرمزي كه اكثراً به تن دارد او را «پيرهن قرمزي» يا «قيرميزي كوينك» صدايش مي كنند و ما هم بعد از اين او را به همين نام صدا خواهيم كرد مشتاق است كه بفهمد «راز خاويار با تخم مرغ چيست» لكن فعلاً موضوع را مختومه اعلام و سريعاً رستوران را به قصد اتاق و برگشت مجدد در ساعت 6:30 دقيقه صبح به جلو هتل جهت سوار شدن به اتوبوس ها ترك مي كنيم.

سر ساعت 6:30 دقيقه صبح با همسرم در اتوبوس در رديف سوم نشسته ايم و منتظر هستيم هنوز بيش از شش هفت نفر تشريف نياورده اند سر ساعت 6:45 دقيقه يواش يواش و آرام آرام و سلانه سلانه كاروانيان به كاروان مي پيوندند در حاليكه «حاج حسن» كاروان سالار در اتوبوس ما و معاون ايشان آقاي «مصفائي» البته به قول روحاني كاروان كه اكثراً «مصطفائي» را مصفائي خطاب ميكرد دارند حرص و جوش مي خورند و دلخور از عدم توجه همسفران به وقت هاي تعيين شده و لابد در اتوبوس ديگر نيز روحاني ساكت گروه يواش يواش دارد سكوتش را مي شكند و مسئول اتوبوس چهارمي نيز كه يك فرهنگي فهيم بازنشسته است حتماً يادش مي آيد كه در تمام جلسات رسمي اداري نيز در طول خدمتش تأخير جزو افتخارات ما بوده و همين افتخارات است كه اينك توسط « حاجي در آتيه ها» به عربستان نيز تحفه آورده شده است از خودم مي پرسم به راستي ما كي تابع وقت و نظم خواهيم بود و اين را از يك همسفر ديگر هم مي پرسم و او مي گويد :

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 10:59  توسط منوچهر انتظار  | 

ساعت 8:15 دقيقه جلو هتل « انوار مدينه » از ماشين مجاني پياده مي شويم در حاليكه پنج ماشين عوض كرده ايم تا نقاط مختلف مدينه را مجاني ديده باشيم ساعت هشت و نيم شام و ساعت 9 شب شركت در جلسه راهروئي كاروان ، روي زيلو و در راهرو هتل با عظمتي كه نجنبي در آنجا گم مي شوي. عجب هتلي و عجب سالن شيك و پيك و لوكس و تمام عياري !! جهت برگزاري جلسات كاروان ، راهرو هتل و روي زيلو بله « راهروي هتل و روي زيلو » و هتل « انوار مدينه » .

 حاج حسن بساط دم و تشكيلات ميكروفن و بلندگوي خود را در وسط راهرو پهن مي كند و با سيم ميكروفن  كه مرتباً قطع و وصل مي شود ور ميرود و صحبت را آغاز قسمتي از محرمات و مناسك حج را او مي گويد و بقيه را روحـاني گروه كه شخصيت آرام و ساكتي است پي مي گيرد و بعد معاون مدير و در نهايت ساعت 10 اتمام جلسه كاروان . تا ساعت 11 استـراحت مي كنـم و به جمعبنـدي يادداشتهـا مي پردازم ساعت 11:30 دقيقه در معيت همسرم آماده حركت به محوطه مسجد النبي و قبرستان بقيع هستيم قبل از عزيمت از حافظ كمك مي گيرم چگونه بودن را و چگونه رفتن را و ندا مي شنوم:

بشوي اوراق اگر همدرس مائي                              كه درس عشق در دفتر نباشد

و يك ربع بعد در كنار قبرستان بقيع هستم پشت درهاي بسته با دل شكسته و حيران در مكتب عشق و دلدادگي ، مكتبي عملي حك شده در سينه تاريخ و يك قصه نامكرر ولو با تكرار روزمره و نامحدود.

يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب     

كز هر زبان كه مي شنوم نامكرر است

كنار قبرستان بقيع در حوالي نيمه شب خلوت است يكي دو سال قبل نيمه شبان صداي يا زهرا سكوت شب را مي شكست و كاروانيان در كنار قبرستان بقيع نواي هاي هاي عشق و دلدادگي سر ميدادند اما اينك شُرطه ها به گريه هاي شبانه نيز مانع مي شوند و لكن عاشقان دلداده در محوطه حرم مسجدالنبي نجواهاي شبانه را سر ميدهند و به راز و نيازهاي عاشقانه با معبود خود دل بسته و وابسته و پيوسته اند و راز ماندگـاري اسـلام در همين عشق ها ، ايمان ها ، نجواها ، پيوستگي ها ، دلبستگي ها‌، وابستگي هاست آن هم در نهايت مي رسد به حضرت دوست چرا كه هر چه هست فقط اوست و غافل از او هر زمان سيه روست . در نيمه شب در محوطه حرم مسجدالنبي و در خانه دوست هواي دوست مي كنم و دنبال صاحبخانه مي گردم دل در گرو عشقش و اميدوار به كرمش و مكرر در مكرر نجواي من است و فرياد من است اينكه :

 جز بر كرم دوست نيازي به كسم نيست              اينگونه شدم بنده كه آزاد بمانم

عجب حكايتي است اين قصه عشق و اين ازادگي در بندگي و بندگي در آزادگي و چون بدينجا ميرسم عاجزم از شرح سر‏‎ّ عاشقي :

قلم را آن زبان نبود كه سرّ عشق گويد باز    

 وراي حد تقرير است شرح آرزومندي

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 10:47  توسط منوچهر انتظار  | 

  

     با كرايه اي بين 10 تا 15 ريال شما را در مسيرهاي مختلف مدينه جابجا مي كنند و هنوز سوار نشده مي خواهند سردربياورند كه شما ايراني هستيد يا نه فلذا قبل از اينكه مقصد را سؤال كنند مي پرسند ايراني ؟ تا بگوئيد نَعَم مي گويند رضازاده ، علي دائي ، كريمي ، مهدوي كيا يعني اينكه ما نه تنها ايران را مي شناسيم بلكه قهرمانانش را هم مي شناسيم بعد باب صحبت باز مي شود آنها با فارسي شكسته و ما با عربي شكسته بسته ، نتيجه بي نتيجه فقط اظهار وجود از هر دو طرف همين !! كل عربستان و به تبع آن مدينه نه تنها از نظر ماشين هاي آخرين سيستم بلكه از نظر تسلط كامل بر بازار در سيطره آمريكا و ژاپن و چين است و اين سه تفنگدار بازار عربستان را قبضه كرده اند و اما دستفروشان نيز اكثراً افغاني و بنگلادشي و پاكستاني و افريقائي هستند كه در فروش سير تا پياز و جارو تا پارو فعالند !! در كنار خيابان ، توي بازار، جوار حرم مي خورند و مي خوابند و مي فروشند و زنده ماني مي كنند !! ميني بوس در جلو يك فروشگاه بزرگ نظير همين فروشگاههاي رفاه خودمان توقف مي كند نيم ساعتي توي فروشگاه را پرسه مي زنيم و بعد دنبال ماشين مجاني ديگري هستيم كه به فروشگـاه ديگـري برويم منتها قصـدمان خريد نيست و نيت اصلي گشت مدينه است ( دارم با خودم فكر مي كنم چرا اين كاروانهاي زيارتي يك نصف روزي ، زوار را در خود شهر مدينه نمي گردانند آن هم با توضيحات كامل از تمام مناطق ) شايد نفس ما گرم بود و اين پيشنهـاد عملي شد طبيعتاً در آن صورت تمام راهها به فروشگاهها ختم نمي شود !!

 اذان اوليه نماز مغرب به گوش مي رسد نماز را در يكي از مساجد شهر مدينه به جماعت برگزار مي كنيم ( توضيح اينكه در تمام مساجد شهر مدينه از كوچك و بزرگ نماز به جماعت برگزار مي شود ) بعد از نماز تا ساعت هفت و نيم با ماشين هاي مجاني فروشگاهها، قسمت اعظم شهر مدينه را گشت مي زنيم آنچه كه بيشتر از همه جلب توجه مي كند تعداد بيشمار پمپ بنزين و داروخانه در خيابانهاي مختلف شهر است قيمت بنزين ليتري يك ريال سعودي معادل 235 تومان خودمان است توضيح اينكه دو سال قبل كه من توفيق زيارت حج را داشتم صرافيهاي عربستان در قبال هر دلار ما 74/3 ريال مي دادند كه مي شد حدود 214 تومان آن موقع هر دلار ما 800 تومان بود و حال كه دلار 880 تومان است باز هم بعد از دو سال در عربستان همان 74/3 ريال را در قبال هر دلار به شما مي دهند و لكن به علت پائين آمدن ارزش پول ملي ما دو سال قبل يك ريال سعودي كه معادل 214 تومان بود اينك معادل 235 تومان است يكي از ضروريات اقتصاد ما تثبيت قيمت دلار است آن هم نه براي يكي دو ماه و مقطعي بلكه براي طولاني مدت ، تثبيت قيمت دلار يعني حفظ ارزش پول ملي و اين يك ضرورت است و نه يك انتخاب

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:55  توسط منوچهر انتظار  | 

 

چندين برج است با آسانسورهاي 10 و 17 نفره !! چندين بار با مسئول رسپشن هتل تماس گرفتم نه كاتالوگي از هتل در اختيارم گذاشتند ، نه كروكي و نه اطلاعات كامل ، مذاكرات به زبان ناقص عربي و كامل فارسي و انگليسي نيز ثمربخش نبود فلذا تمام حواسمان را جمع كرديم تا در هتل گم نشويم و خوشبختانه گم نشديم كارت اتاقمان هم مشكلي پيش نياورد در آسانسور هم گير نكرديم و صحيح و سالم به اتاق رسيديم بعد از يك ساعت و نيم استراحت ساعت سه و نيم مجدداً جهت ديدن شهر مدينه هتل را به همراه همسرم ترك كرديم مي خواستيم در شهر مدينه گشتي بزنيم و آنهم با حداقل هزينه ، جلو هتل ميني بوسهاي 8 نفره و 10 نفره و حتي سواري هائي هستند كه « در آتيه حاجي ها » را طبق قراردادي كه با فروشگاههاي متعدد دارند مجاني به اين فروشگاهها مي برند و كرايه را از مدير فروشـگاه مربوطه مي گيرند و مجاني هم برمي گردانند در حقيقت فروشگاه به فكر جذب و جلب مشتري به هر طريق ممكن ، رانندگان وسـايط نقليه به فكر كسب درآمد با انتخاب كوتاهتـرين و بهترين راه ، و ما ( من و همسرم ) بعنوان « حاجي در آتيه» هائي كه مي خواهند مجاني مدينه را گشتي بزنند و اي بسا از شهر فيلمبرداري هم كنند وارد عمل شديم سوار يكي از ميني بوسها به مقصد يكي از فروشگاههاي بزرگ شهر ميشويم و دوربين به دست از پشت شيشه ميني بوس فيلمبرداري را شروع مي كنيم مدينه شهري ديدني است تكنولوژي غرب با بشقابهاي ماهواره اي متعددش و سوپرماركتهاي عريض و طويلش و مانكن هاي مستقر در ويترين مغازه هاي متعدد به سبك غربي اش جا خوش كرده است به عبارت ديگر غرب به سرعت دارد در عربستان و به تبع آن مدينه نفوذ ميكند و متأسفانه نفوذش همچنان در حال گسترش است . ماشين هاي سواري آخرين مدل حكايت از ثروتمندي قشر عظيمي از مردم اين شهر دارد كه به موازات طبقه متوسط و زير خط فقر دارند در صلح و صفا با هم زندگي مي كنند منتها هر كدام در خط خود !! از بركت وجودي مسجدالنبي سيل دلاريست كه توسط مسلمانان سراسر جهان به سوي عربستان جاري است آنچنانكه نفت را تحت الشعاع قرار داده است در خيابانهاي مدينه ماشين هاي آخرين سيستم ژاپني و آمريكائي دارند به همديگر شاخ و شانه مي كشند و شيخ هاي عرب سوار بر اين ماشين ها نيز مرتباً دنده مي كشند حال به كي و چه كسي !؟ شما مختاريد خودتان حدس بزنيد. به موازات ماشين هاي سواري شخصي تاكسي هاي شيك و پيك با كولرهاي دست اول همه جا در دسترس است و

ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 11:36  توسط منوچهر انتظار  | 

بلافاصله بعد از اتمام غذا ميوه به دستان كه تقريباً اكثريت را شامل مي شود بسوي اتاقهايشان حركت مي كنند يكي دو نوبت اول من يكي كه خجالت مي كشيدم موز و پرتقال و سيب و نوشابه هاي صرف نشده را به اتاق ببرم و لكن بعد به جمع پيوستم چرا كه پشيماني بعد سودي نمي توانست داشته باشد ! البته از روحاني كاروان هم كه ميوه هايش دستش بود پرسيدم كه حاج آقا ميوه هاي شما هم كه سوخت و سوز ندارد فرمودند بالاخره اين حق من و شماست همين يكي دو روزه يخچال اتاق ما پر ميوه شده است دنبال مهمان مي گرديم تا مجاني پذيرايي كنيم و لكن چنين به نظر مي رسد كه اكثريت دنبال مهمان هستند و دلشان هواي ميزباني كرده است به استثنا آنهائي كه ساك جداگانه اي تهيه كرده اند جهت حمل ميوه به ولايت به عنوان تبرك!! اين « حاج حسن » مدير كاروان اگر بيش از اندازه خسته نشود آدم باحالي است به شوخي يا به جد مي گفت : يك روز كه همه آماده عزيمت به ولايت بوديم و كليه اعمال حج انجام و مدت مسافرت تمام شده بود متوجه شديم دير وقت است و يكي از حجاج هنوز پيدايش نيست داشتيم دنبالش مي گشتيم كه پيدايش شد ديديم يك تلويزيون بدون قوطي بسته بندي نشده ، بدست گرفته و له له زنان دارد از آسانسور خارج مي شود گفتيم : حاجي كجائي ، اين ديگه چيه ! گفت تلويزيون اتاقمان است همين معطلم كرد ديگر ، گفتيم حاجي خير باشد كجا مي بري با لحن آرام و لكن خسته گفت : مي برم ولايت تبرك است ديگر !!

ساعت 13:45 دقيقه از رستوران خارج مي شوم آسانسورها طبق معمول كه اوقات صبحانه و ناهار و شام بسيار شلوغ است ترافيك سنگيني را به دوش مي كشد قسمت اعظم كاروانيان نيز اعم از آقا و خانم ، كودك و جوان و پير، هر كس كه وارد آسانسور مي شود با دگمه هاي طبقات آسانسور پيانوئي ميزند نه اينكه اهل موسيقي باشند و يا بخواهند زورآزمائي كنند و لكن از باب تفنن سربسر آسانسور و بقيه همسفران مي گذارند و لاجرم آسانسور در تمام طبقات مجبور به توقف مي شود و همه ما هم كيف مي كنيم بالاخره آسانسور سواري كيف دارد مگر نه !؟ ده دقيقه بعد سر و صداها از طبقه هشتم به گوش مي رسد يكي مي گويد كارت اتاق من شارژش تمام شده و درب اتاق باز نمي شود ديگري كارت را عوضي در سوراخ درب جا داده سومي كارتش را در اتاقش جاگذاشته ، يكي ديگر هم به طبقه 8 آمده، شماره اتاقش را پيدا كرده ولي معتقد است اين اتاقش نيست اتاقش در وسط سالن بوده و الان به گوشه سالن نقل مكان كرده است البته حق هم با اوست اشتباه آمده چون در هتل «انوار مدينه» چند برج با طبقات يكسان و شماره هاي اتاقهاي همسان وجود دارد كه بايد اسم برج را فراموش نكرد يا دربهاي ورودي را علامت گذاري نمود وگرنه گم شدن به سادگي آب خوردن ميسر است اين هتل به طوري كه مي گويند بيش از صدها اتاق و

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:24  توسط منوچهر انتظار  | 

    سيل جمعيت همچنان در درون حرم جاريست اكثريت قريب به اتفاق مردان از بومي هاي مدينه گرفته تا زائرين مليت هاي مختلف دشداشه هاي سفيد به تن دارند و لكن اكثريت ايراني ها كماكان شلوار و پيراهن را ترجيح مي دهند صداي اذان ظهر كه به منزله آغاز نماز است نه تنها كه در درون حرم بلكه در مدينه النبي مي پيچد و بلافاصله نماز شروع مي شود هر صبح و ظهر سه چهار دقيقه اي بعد از نمازهاي يوميه نماز ميت برگزار ميشود و اين بدان معني است كه اكثر مردم در منطقه ترجيح مي دهند نماز امواتشان در حرم خوانده شود فلذا اموات خود را از غسالخانه به حرم منتقل مي نمايند تا بعد از نمازهاي واجب روزانه نماز ميت خوانده شود كه هر روز هم خوانده مي شـود و اكثراً هم چه جمعيت بومـي و چه غير بومي در آن شركت مي كنند بعد از اتمام نماز از حرم خارج مي شوم و مثل بقيه افرادي كه منتظر همسـرانشان در دربهاي خروجي مخصوص بانوان هستند به صف مي ايستم جلو درب ورودي و خروجي بانوان در محوطه حرم را با ديوارهاي كاذب محصور كرده اند و مردان در ضلع خروجي مي توانند منتظر همسرانشان باشند پنج دقيقه بعد با همسرم بطرف هتل حركت مي كنيم قبل از من و شماي زائر و مهمانان مدينه ، ميزبانان مغازه دار و بي مغازه سريعاً مغازه هايشان را باز و بساطشان را گسترده اند تا مبادا فرصت از دست برود و ريالي در جيب من و شما در امان مانده باشد. همسرم در چند جا توقف مي كند و چند كالا را نيز قيمت قبل از خريد مينمايد و لكن گرسنگي بيش از حد را بهانه مي كنم و بطرف رستوران هدايتش ميكنم ساعت 13 وارد رستوران مي شويم زودتر از ما خيلي ها جنبيده اند و دارند غذا صرف مي كنند كماكان خدمه هتل با روي گشاده و نهايت احترام و ادب از « حاجي در آتيه ها » و طبعاً در سالن ديگر نيز از « حاجيه خانم هاي آتي » استقبال مي كنند.

حاجي آقا سلام عليكم بفرمائيد خواهش مي كنم ، حاجي آقا التماس دعا بفرمائيد ، حاجي آقا لطفاً از اين طرف بفرمائيد ، ما را هم دعا بفرمائيد و سرو غذا بلافاصله بعد از نشستن شما و بدون معطلي ، كيفيت غذاها بسيار مطلوب و كميت آن بقول حاجي احمد مطلوب تر ( البته بينوا حاجي احمد خودش چيزي نگفته فقط من از چشمهايش اين مطلب را خواندم) هنوز غذا به پايان نرسيده صداي آذربايجانيان « ته ديگ طلب» بلند مي شود حاج آقا لطفاً ته ديگ ، از آن طرف ميز صداي ديگري مي گويد : حتماً كه « قازماخ » به اين زودي زود تمام نمي شود چرا كه ماها هم هستيم. بالاخره با شوخي و مزاح هم شده اكثر « حاجي در آتيه » هاي « ته ديگ طلب » به ته ديگ ميرسند !! و از فيض آن بهره مند مي شوند .

ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 12:29  توسط منوچهر انتظار  | 

خدا سلامت كند اين فرزند برومند آذربايجاني و قهرمان شايسته وزنه برداري كشورمان ، رضازاده عزيز را كه اگر ما را هم نمي شناسند لااقل به نيت او دستمان را مي گيرند و نام كشور عزيزمـان بر سر زبانهـاست راستش وقتي اسم حاج آقا رضـازاده را مي برد ناخودآگاه احساس غرور مي كنم و درود بر اين قبيل قهرمانان و پهلوانان ارزشمند مي فرستم و از دلم مي گذرد كه حتماً رضازاده را و رضازاده ها را در جوار حرم دعا كنم. مغازه ها از هر نوع و با هر مليت به موازات حرم قد علم كرده اند بي مغازه ها كه بساطشان را كنار هر كوي و برزن پهن كرده اند بازارشان داغتر از فروشگاههاست و فرصت سر خاراندن هم ندارند گاهي يك هشدار كوچك كه شُرطه ها در راهند باعث مي شود در يك چشم به هم زدن چادرهاي بساط دوره گردها جمع شود نه از تاك نشان ماند و نه از « تاك نشان » و لكن اندكي بعد كه منطقه بي شُرطه شد بازار مكاره ها دوباره دايرند از ريش تراش گرفته تا دستگاه ماساژ (ماساژور)، از زنجبيل تا حنا ، از روسري گرفته تا خودكارها و ماژيك هاي چين ، از كيف هاي سامسونت تا تسبيح هاي هزار دانه هزار رنگ هزار نوع و انبوه جمعيت كه در جلو صرافي ها صف بسته اند تا ريال بگيرند و خيالشان را از خريدهاي بنجل راحت كنند ( البته وضع به اين صورت هم نيست كه تمام كالاها بنجل باشند درصدي از كالاهاي ناب هم وجود دارند كه بتوانند حاجي توبه كن هائي  نظير حقير را گول بزنند.) و لكن خوشبختانه تا اين لحظه به انبوه خريداران نپيوسته ام ، حوالي ساعت 12 اذان اوليه ظهر ( آماده شدن مسلمانان براي حضور در حرم جهت اداي فريضه نماز ) به گوش مي رسد كليه مغازه داران شروع به پائين كشيدن كركره مغازه هايشان مي كنند و در اندك زماني سكوت مطلق بر بازار مكاره حاكم مي شود گوئي اصلاً مغازه ها باز نبوده اند لازم به توضيح است كه عده اي از فروشگاهها كركره هايشان را هم نمي كشند تنها اكتفا مي كنند به انداختن پارچه اي روي كالاهايشان و اين امر به منزله تعطيلي محل كسب است عده اي از « حاجي در آتيه هاي » ايراني با كيسه هاي خريد در دستشان بسوي حرم مي روند كه در جلو ورودي هاي حرم شُرطه ها مانع ورود هستند هيچ نوع كالائي را اجازه ورود به حرم نيست الا موبايل كه متأسفانه راه نفوذش را حتي به حرم نيز باز كرده است. حاجي در آتيه هاي كالا به دست چاره اي ندارند جز اينكه نماز را در حياط حرم برگزار كنند و گوشي دستشان بيايد كه منبعد با تحفه و هديه و ساك هاي متعدد و حتي تكي هم نميشود به حرم رفت. وارد حرم مي شوم كفشهايم را كه داخل كيسه اهدائي از طرف كاروان گذاشته ام به دستم مي گيرم و در حرم در جايگاه مخصوص مي گذارم و آماده براي اداي نماز ،

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 12:5  توسط منوچهر انتظار  | 

و صد افسوس كه در كارشان نيز موفق هستند و هر نوع اراده را از من و شما سلب و در اندك زماني كيسه هاي متعددي است كه پشت سر هم پر مي شود از كالاهاي بنجل چين و تايوان و كره و آنهم اول صبح و صبحانه نخورده و هنوز اول عشق است و روز دوم !! خوشبختانه به خودم قبولانده ام كه چيزي نخواهم خريد حال ببينيم روزهاي بعد چه خواهد شد آيا كنار ستون توبه ، توبه شكني خواهم كرد ! به هتل مي رسـم يك ساعتـي مي نويسم و بعد ساعت 8:15 دقيقه به صرف صبحـانه مي روم سلف سرويسي است انواع مربا ، عسل ، كره و پنير يكبار مصرف ، تخم مرغ ، شير ، شيرموز روي ميز و در ورودي رستوران .

 با يك پنير و يك تخم مرغ و يك كره راهي رستوران مي شوم در كنار همسفري پنجاه ساله جا خوش مي كنم كه چهار قوطي شيرموز به همراه بقيه مخلفات در روي ميز گذاشته و در حال ريختن چاي از فلاسكي است كه قبلاً روي ميز قرار داده اند. چائي را مي ريزد ولي نخورده شروع به باز كردن قوطي اول شيرموز مي كند و بعد خوردن آن ، آنهم با چه سر و صدا و شالاب و شولوبي ، سپس چائي را برميدارد گويا داغ است مجدداً سر جايش مي گذارد و قوطي دوم شيرموز با همان سر و صدا ، گوئي قليان مي كشد وقتي قوطي سوم را باز مي كند من حرص و جوش خوردنم  فزوني مي گيـرد و متعجب از اينكه گويا از مملكت قحطـي زده اي به اينجا وارد شده ايم اشتهايم كور مي شـود لقمه دوم نان و پنير را نخـورده رستـوران را ترك مي كنم و از خير صبحانه مي گذرم در حاليكه تا ساعتها بعد كماكان در حال حرص خوردن هستم از اينهمه حرص و ولع بيموردي كه بعضي از ماها داريم و حتي در ميان جمع هم به روي خودمان نمي آوريم تا ساعت 10:30 استراحت مي كنم  بعد تصميم مي گيرم خريد نه ولكن سري به مغازه ها و خيابانها و بازار بزنم و بعدازظهر هم اين كار را خواهم كرد.

به محض اينكه پا از هتل بيرون مي گذارم  صاحب مغازه ها ول كن نيستند تا بخواهي نيم نگاهي به داخل مغازه بياندازي فريادها بلند مي شود حاجي بفرما ، تخفيف ، تخفيف ، ارزان ( كلمات كارساز اوليه را اكثراً ياد گرفته اند ) مغازه چهارمي دستم را سفت و سخت چسبيده و ول كن معامله نيست حتماً مي خواهد چيزي قالبمان كند !! از دستش خلاص مي شوم چهار مغازه بعد جلو مغازه بزاري ، شاگرد مغازه در نقش مـأمور جلب مشتـري ظاهر مي شود نگاهي به قد و بالايمان مي اندازد دستمان را مي گيرد و با لبي خندان مي گويد: بفرما حاج آقا رضازاده !

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 13:12  توسط منوچهر انتظار  | 

دوشنبه 13/7/83

4:30 بامداد براي اداي نماز جماعت عازم حرم مي شوم فاصله هتل تا حرم  حداكثر در پنج الي شش دقيقـه طي مي شـود در آن ساعت اوليـه بامداد تا پاي از هتل بيرون مي گذاري با سيل خروشان جمعيتي مواجه مي شوي كه عاشقانه از هر طرف بسوي حريم حرم عشق در حركت هستند اين انسانهاي عاشق با مليت هاي مختلف با لباسهاي مختلف با سنين متفاوت و لكن همه به سوي معبود و خالق و همه در يك صف واحد و رو به سوي خدا و با قلبي سرشار از عشق و ايمان به خدا ، وارد حرم كه مي شوي صفاي محيط و فضاي الهي حاكم بر پيرامون بر جانت مي نشيند احساس آرامش مطلق بر قلب و وجودت سايه مي گستراند و ناخودآگاه جلوتر ، جلوتر و باز هم جلوتر مي روي تا در كمترين فاصله با مسجدالنبي به نماز بايستي و همنوا با تاريخ اسلام و ميليونها انسان عاشق شهادت دهي بر :

وحدانيت حضرت دوست و نبوت ختمي مرتبت حضرت محمد (ص)

نماز به پايان مي رسد مي خواهم باز هم بيشتر به مسجدالنبي نزديكتر شوم و شايد توفيق زيارتي از نزديك حاصل شود و لكن شرطه مستقر در محل نه تنها كه ممانعت بلكه هولم مي دهد و نه من بلكه خيلي ها را هول مي دهد و احتمالاً مأموريتي جز اين هم ندارد و آنرا هم تمام و كمال به انجام مي رساند و زير زباني كلماتي نيز به عربـي مي گـويد كه من متوجه مفهـوم آن نمي شـوم لابد دارد بد و بيراه به ماها مي گويد در فاصلـه بيست متـري مسجدالنبـي با آرامش و طمأنينه دو ركعت نماز مي خوانم و بعد به ياد مي آورم كه حضـرت رسول در محل محراب فعلي به نماز مي ايستاد و با خداي خود راز و نياز مي كرد و بر جاي منبر فعلي بر درخت خرمائي تكيه مي داد و با مردم به گفتگو مي پرداخت بي تكلف و ساده ، بدون پرده دار و حاجب و بدون منشي و رئيس دفتر ! تنها تغييري كه در اين محل داده شد همان ساختن منبري بوده كه به پيشنهاد يكي از اصحاب جامه عمل بخود پوشيد تا از يك طرف پيامبر براي جلوگيري از خستگي بر روي آن بنشيند و با مردم صحبت كند و از طرف ديگر مردم ، هم امكان نشستن داشته باشند و هم فرصت ديدن حضرت محمد (ص) را پيدا كنند.

ساعت هفت از حرم خارج مي شوم به محض اينكه پا از محوطه حياط حرم بيرون مي گذاري در محاصره دستفروشان گير مي كني خود را در منطقه آزاد تجاري حس مي كني كه فروشندگان آن با قدرت تمام دست به يكي كرده اند تا تو را از حال و هواي معنوي بدر آورند و هر چه سريعتر وارد در حيطه جوراب و شلوار و زيرشلواري ، روسري و دامن ، پتو و ملافه ، اسباب بازي و كفش ، لاك و رژ ، و و و كنند و

ادامه دارد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 12:58  توسط منوچهر انتظار  | 

حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است

كسي اين آستان بوسد كه جان در آستين دارد

و حسين اين عاشق جان در آستين با نيمه كاره گذاشتن طواف كعبه به كربلا رفت و راه معراج در پيش گرفت تا جاودانه شود و راز جاودانه زيستن و جاودانه ماندن را با شهامتش و شهادتش به ما بياموزد او به معشوق پيوست تا مسلمانان جهان پهناور در هميشه زمان بهتشان بزند و انگشت به دندان و با حيرت در بلنداي تاريخ  فرياد بزنند.

 اين حسين كيست كه عالـم همه ديوانـه اوست

وين چه شمعي است كه جانان همه پروانه اوست

و اين همان جاودانه مردي است كه هزاران پيروان مكتبش از فهميده ها گرفته تا باكري ها و همت ها و چمران ها عاشقانه در دفاع از اسلام در ايران اسلامي و در قرن حاضر به معبود پيوستند تا بار ديگر ثابت كنند كه شهامت و شهادت ، آزادگي و فتوت و غيرت و حميت را از حسين آموخته اند و اين چنين است كه عالم و عالميان عاشق حسينند و حسيني اند و پروانه شمع وجودش.

ساعت 6 بعدازظهر است صداي اذان اوليه مغرب به گوش ميرسد بيست دقيقه ديگر نماز شروع خواهد شد بعد از اتمام جلسه كاروان ، همسفران سريعاً وضو مي گيرند و شتابان خود را به حرم مي رسانند تا در نماز جماعت همراه هزاران نمازگزار از دهها نقطه جهان حضور يابند و حضوري آگاهانه كه پر كردن اين صف هاي عاشقانه نماز يك حركت عبادي سياسي انكار ناپذير است يك شعور است يك وحدت است و يك وابستگي و يك پيوستگي است ملاك انسانيت انسان در تجلي همين ايمان آگاهانه و علم منتهي به ايمان عملي است سني و شيعه همه با هم و در يك صف واحد و يك نوا و يك صدا ، الله اكبر ...

بعد از نماز مغرب در حرم مي مانم و راز و نياز با معبود :

كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم تو را                كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم تو را

و اظهار بندگي محض به خالق يكتا كه آزادي ما در بندگي ماست و عزت ما در كرم او:

 جز بر كرم دوست نيازي به كسم نيست            اينگـونه شـدم بنده كه آزاد بمانم

و در عين بندگي ، آزادگي و در اوج آزادگي بندگي محض در درگاه حضرت حق و راضي به رضاي او :

خود را به رضاي حق ، رضا مي بينم                 درويشـي خويش را غنـا مي بينم

گـر درد فرستـدم ، شكــايت نكنـم                 زيرا كه در آن ، عطر شفا مي بينم

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 12:48  توسط منوچهر انتظار  | 

 از لحظه ورود تا اين دقيقه از ستاد سازمان حج و زيارت كسي را نديده ايم كه به اين هتل آمده باشد يا سلام و عليكـي شود مدير ايرانـي هتل را نير هنوز رؤيت نكرده ايم نه سلامي ، نه كلامي ، نه پيامي ، حتي برنامه اي نيز در اين رابطه اعلام نشده است اين گونه عملكردهاي ضعيف را بايستي سر و ساماني داد وضعيت حجاج و خدمت رساني معنوي و عملي طبيعتاً بايستي هر روز بهتر از روز قبل و هر سال بهتر از سـال قبل باشد نه اينكـه برنامـه ها از هر نظـر افت كند فقط قيمت ها و هزينه ها سير صعودي داشته باشند موضوع را با روحاني گروه و مسئول كاروان مطرح مي كنم و اين قبيل برخوردهاي كمرنگ و كمبود امكانات را برنمي تابم رئيس كاروان نيز معترض و معترف به نقايض كار و لكن عاجز و درمانده از حل و فصل بعلت نداشتن اختيارات اجرائي توضيحاً عرض مي كنم سه نفر در گروه اعمال مديريت دارند روحاني گروه ، مدير كاروان و معاون مدير .

جلسه در ساعت 5 بعدازظهر در راهرو طبقه هشتم با حضور كمتر از يك چهارم تعـداد كـاروان يعني قريب به سـي نفر مقدمتاً با صحبت هـاي حاج حسن شروع مي شود بعد ادامه جلسه با سخنان روحاني كاروان در رابطه با حج آنگونه كه از قبل آماده كرده است بطور خلاصه ادامه پيدا مي كند ( چنين به نظر مي رسد كه اگر قسمت اعظم وقت اين جلسات با پرسش و پاسخ هاي ضروري در مورد مناسك حج عمره همراه باشد پربارتر خواهد بود ) و بعد نوبت معاون كاروان كه در ضمن مداح اهل بيت عصمت و طهارت نيز هست فرا مي رسد گريزي به كربلا و يادي از مظلوميت حسين سالار شهيدان و اشكي و صفائي و لكن باز هم مظلوميت حسين. براي من هميشه اين سؤال مطرح بوده است كه اين پيشكسوت تاريخ ساز و سالار شهيدان حسين بن علي عليه السلام چقدر باشهامت و باقدرت و با اراده و با انديشه بوده است و حركت هاي جاودانه اين اسوه تاريخ و مرد پيشتاز ميدان شهامت و شجاعت و شهادت واقعاً بي مثال است مردي كه طواف كعبه را ناتمام گذاشت و راهي كربلا شد تا اسلام زنده بماند و لكن ما چرا هميشه از مظلوميت او مي گوئيم و از شهامت و شجاعت و تهـور و بي باكي و يكه تازيش در ميدان نبرد كمتر حرف مي زنيم شايد مراجع ما و بزرگان اهل علم و فقه اين باب را بيشتر بگشايند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 12:39  توسط منوچهر انتظار  | 

 در اين مورد باز هم نكات شنيدني و بيادماندني داريم كه عرض خواهيم كرد البته مشابه همين سالن غذاخوري با همان شرايط و اوصاف در همين طبقه سوم هتل «انوار مدينـه» براي « در آينده حاجيه خانم ها »نيز دايـر است . بعد از غذا به اتاق مي روم يك ساعتي استراحت و بعد جمع بندي يادداشتها و آماده شدن به شركت در جلسه كاروان كه در ساعت پنج بعدازظهر قرار است برگزار شود و لكن هنوز محل برگزاري مشخص نيست با توجه به گستردگي امكانات سطح بالاي هتل لابد مسئولين كاروان در انتخاب سالن هر چه بهتر يا مردد هستند و يا دارند با مدير هتل سر و كله مي زنند. ساعت چهار و نيم بعدازظهر است سر و صدائي از راهرو طبقه هشت شنيده ميشود و بعد با بلندگوي دستي اعلام مي كنند :

     حاجي ها و حاجيه خانم ها حتماً در جلسه ساعت پنج شركت فرمائيد. به منظور اطلاع از كم و كيف جلسه و محل آن از اتاق خارج مي شوم در راهرو طبقه هشت جلو آسانسورها حاج حسن و معاون ايشان را به همراه يكي دو نفر از « در آتيه حاجي ها » مي بينـم كه در حال حمل زيلـوي پلاستيكي و فرش كردن آن هستند مي پرسم حاجي حسن خير باشد انشاا مي گويد محلي براي تشكيل كلاس گير نياورديم در همينجا جلسه را داير مي كنيم ناباورانه مي پرسم حاجي ، در هتلي با اينهمه ستاره محلي براي ما بي ستاره ها نيست تا جلسه آبرومندانه تري را برگزار كنيم مي گويد متأسفانه تا اين لحظه جر و بحث هاي ما با مدير ايراني هتل « آقاي رنجبر » نيز به نتيجه نرسيده و مي گويند همه كاروان ها اين مشكل را دارند. ما را ببين كه فكر مي كرديم مدير كاروان دارد در انتخاب سالن عالي و عالي تر با مديران هتل كلنجار مي رود چه كنيم ما ساده دليم و خوش باور و خوش خيال و شايد هم خيالاتي !؟ به هر حال ناباورانه سالن در اختيار گروه قرار نمي گيرد در هتلي با آن كبكبه و دبدبه حتي يك اتاق بزرگ نيز براي برگزاري جلسات در اختيار گروه قرار نميدهند نمازخانه اي هم نيست تا از آن استفاده شود در راهرو هتل جلو آسانسورها زيراندازهائي پهن ميشود براي برگزاري جلسات كه اين نوع برگزاري جلسات نه در شأن حجاج ايراني است نه شايسته سازمان حج و زيارت ، نه مسئولين كاروانها و نه زيبنده روحانيون كاروانها ،

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 12:2  توسط منوچهر انتظار  | 

بعد از اتمام نماز در ساعت 30/13 دقيقه به هتل برميگردم و به ناهارخوري ميروم سالن بسيار مرتبي است تمام ميزها چيده شده و آماده سرويس هستند بيش از يك سوم سالن پر است سالن ظرفيتي بالاي دويست نفر را دارد خدمه رستوران با سلام و صلوات و با نهايت ادب و احترام از حجاج استقبال مي كنند.

سلام و عليكم ، حاج آقا التماس دعا ، بفرمائيد و تازه واردين را به طرف ميزهائيكه از يك گوشه سالن در حال پر شدن هستند هدايت مي كنند جاي خالي نبايد باقي بماند چرا كه سر ميزها جداگانه سهميه ميوه ، دسر ، نوشابه براي هر زائر منظور گرديده و طبيعتاً اگر خالي بماند مشكل ايجاد خواهد شد و اي بسا سهميه ها ( كه مرتب تر از هر كوپني است كه تا حال ديده ايم ) با مشكل توزيع مواجه شود ميزها به شكل مستطيل و رديفي به موازات هم چيده شده و در هر رديف نزديك به سي الي چهل نفر جاي مي گيرند. زمان سرو غذا ( صبحانه از ساعت 7 الي 30/8 ، ناهار 13 الي 30/14 و شام 20 الي 30/21 ) تعيين گرديده و لكن يك ربعي قبل از ساعات اعلام شده نيز غذا شروع به سرو مي شود بعضي ها مصر هستند عوض پر كردن رديفي جاهاي خالي سر ميزهاي خالي ديگر بنشينند و براي دوستان خود نيز جا رزرو كنند كه از طرف مسئولين رستوران با اين امر مخـالفت مي شـود گو اينكه اين قبيل « حاجي در آتي ها » اخم مي كنند و دلشان مي خواهد همه جا با نظر مبارك آنها اداره شود ! ولو نادرست !! روي ميز براي هر « حاجي در آتي » يك ظرف يكبار مصرف ماست ، يك موز ، يك پرتقال ، يك سيب ، يك قوطي نوشابه خارجي و نه ايراني ( خدا پدر مسئولين امر را بيامرزد كه ما مسئله صادرات زمزم را به عربستان حل كرده بوديم و لكن تنگ نظريها نگذاشت اين امر خير جامه عمل بخود پوشد حتي تلاشهاي مستمر نجفي رئيس سازمان بازرگاني و سبحان اللهي استاندار آذربايجانشرقي نيز در اين مورد به نتيجه نرسيد ) بالاخره ما اينيم چشم ديدن همديگر را حتي براي حضور پرتوان در مجامع اقتصادي بين المللي را هم نداريم و هميشه در از دست دادن فرصت ها حرف اول را مي زنيم تا كور شود هر آنكه نتواند ديد !

     به هر حال اين همه مخلفات باضافه غذاي اصلي را نمي شود كه يكجا تناول كرد مگر اينكه از خير بالا رفتن فشار خون و بر هم خوردن تعادل غذائي گذشت و هر چه باداباد را گفت كه اكثراً هم همينطور مي شود و هر چه بادابادي است كه از هر طرف به گوش ميرسد دكتر هاي فريادرس «حاجي در آتي ها» اكثراً پرخوري را يكي از علل اصلي مشكلات قلمداد مي كنند عده اي نيز در زورآزمائي در سر ميز غذا ناموفق هستند و موقع ترك رستوران ميوه ها ، ماست، نوشابه و وغيره ايست كه به اتاقها حمل مي شود تا در فرصت مناسب خدمتشان رسيده شود.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:33  توسط منوچهر انتظار  | 

    ساعت نه و نيم صبح است در اتاق 813 هتل «انوار مدينه» كه هتل با ستاره ايست و ستاره هاي زيادي هم دارد و لكن تعدادش مشخص نيست خسته و كوفته مشغول خُر و پُف هستم  همسرم نيز همين طور زنگ تلفن اتاق به صدا درمي آيد حاج حسن مدير كاروان است ضمن پرس و جو از وضعيت اتاقها و حال و احوال اعلام مي كند ساعت يازده و نيم در لابي هتل باشيد كه به اتفاق به مسجدالنبي خواهيم رفت. از حاجي حسن مي پرسم حاجي اتاق ما فقط يك لامپش روشن است و بقيه خاموش ، فيوزها هم سر جايشان سالمند و لكن برق نداريم خدا پدرش را بيامرزد به دادمان ميرسد و ميگويد در كنار درب ورودي اتاق يك محفظه كوچك به اندازه كارت كليدي اتاق موجود است كه اگر همان كارت اتاق را در محفظه قرار دهيم به منزله فيوز است و چراغها روشن ميشود تشكر مي كنم و بلافاصله تست ميكنم كارت در محفظه قرار ميگيرد و فيوز كارتي عمل ميكند و اتاق ها روشن ، چشم ما هم روشن كه از تكنولوژي روز نكته اي ديگر برايمان روشن گرديد.

 ساعت يازده و نيم حركت جمعي است بسوي مسجدالنبي ، در مسجد النبي هستيم حدود صد متر مانده به مسجدالنبي در محوطه حرم حدود دوازده سيزده نفر جمعند حاجي آقا روحاني گروه به توضيح و تفسير مسجدالنبـي مي پردازد اما شرطه هاي حرم به تجمع سرپايي متشكله اعتراض مي كنند و مي گويند متفرق شويد حاج آقاي روحانـي كاروان مي گويد التفسيـر ! و لكن شرطـه تفسير مفسير سرش نميشود و مي گويد متفرق شويد و من شرايط را و فرصت را براي نماز خواندن و راز و نياز با خدا از دست نمي دهم و شرح و تفسير مسجدالنبي را كه به همراه تحكمات شرطه ها و با دلهره و رفع تكليفي و سرپايي باشد برنمي تابم ! غرق در عظمت حرم و فضاي ملكوتي آن هستم توجهي به اطراف خود ندارم خيره در مسجدالنبي و در انديشه ابهت و عظمت پيامبري كه به ما آموخت :

 قل هو اله و احد ، اله صمد ، لم يلد و لم يولد را و وحدانيت را و وحدت را و عشق را و اينك ما دلبسته و وابسته و پيوسته به عشقيم اصلاً زنده به عشقيم ، عشق به الله ، و من امروز در مدينه در جوار مسجدالنبي هستم با يك سير معنوي از زمين و زمان مي گذرم ، بيخود از خود با صفاي اشكي ناله عشق سر مي دهم و پرواز :

لا اله الا الله محمد رسول الله

نماز ظهر را به جماعت مي پيوندم و در خيل عاشقان در حريم حرم عشق هستم .

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 10:23  توسط منوچهر انتظار  | 

روز يكشنبه 12/7/83

مدينه ، تصور ورود به مدينه يك نوع حالت احترامي خاص توأم با آرامش و تحسين از مواجه با شهـري تاريخ سـاز و باعظمت را به انسـان مي دهـد. حدود دو سه ساعت ديگـر وارد مدينه مي شويم شهر پيغمبر ، شهري كه سالهاست از بالاي بلندترين مناره هاي آن بانگ “ لا اله الا الله ” به گوش مي رسد سالهاي سال است كه مومنان سحرخيز در مدينه نواي عاشقانه الله اكبر ، اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله سر مي دهند از گذشته هاي بسيار دور كه سحرخيزان ، چراغ به دست در كوچه هاي مدينه راه مي افتادند و براي اداي نماز صبح خود را به مسجد پيامبر مي رساندند تا امروز كه زير نور مهتابي هاي قرن اين حركت ادامه دارد و تا جهان باقيست اين نواي عشق همچنان بر عرصه جهان طنين انداز خواهد بود درود بر محمد كه بر بالاي “ دره قبا ” طلوع كرد و به ما آموخت راه و رسم عشق به الله را :

يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب

كز هر زبـان كه مي شنـوم نامكـرر اسـت

ساعت حدود شش و نيم بامداد است اتوبوس ها از « ساسكو» راه مي افتند مقصد مدينه، هتل « انوار مدينه » از ستاره هتل خبري نيست شايد هم جزو بي ستاره ها باشد ! اتوبوس ما حوالي ساعت هشت و نيم به وقت محلي در جلو هتل « انـوار مدينه» توقف مي كند بار و بنديل ها توسط خدمه هتل به طبقه هشتم حمل مي شود مسافرين از مدير ايراني مستقر در لابي هتل با ارائه كارت شناسائي صادره از طرف كاروان كليد اتاقها را مي گيرند كليد اتاق ها مغناطيسي و كارتي است از كليدهاي با جاسويچي هاي محتوي عكس حرم ديگر خبري نيست دو كارت داخل يك پاكت ، كه يكي از كارتها يدكي است و اما مشكل اينجاست كه من و اكثر همراهان «حاجي در آينده» كارتي نيستيم و اولين بار است كه كليد كارتي مي بينيم حال اين همه مسافر غير كارتي بدون آموزش قبلي چگونه از اين كارتها استفاده خواهند كرد  مسئله اي است كه طي دقايق آتي مشخص خواهد شد. گروههاي سني متفاوت از سه چهار ساله گرفته تا نود ساله در كاروان ما حضور دارند از دكتر داروساز تا دكتر اورتوپد ، از بازاري فرش فروش تا جواهرفروش ، از مهندس پالايشگاه تا صاحب نمايشگاه ، از زن خانه دار تا كارمند ، كاروان پرباريست و اكثريت كاروان را زنان تشكيل مي دهند زنان و مردان بالاي هفتاد و پنج سال سن كه با استفاده از «ويلچر» اعمال حج را انجام خواهند داد شايد نزديك به بيست نفر باشد اين «حاج حسن » مدير كاروان آدم پر دل و جرأتي است كه اين همه نيازمند ويلچر را در كاروان ثبت نام كرده است مساعدت و همياري به اينهمه زائر حج در حد ويلچر كار ساده اي نيست ببينيم چه خواهد شد.

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 11:23  توسط منوچهر انتظار  | 

 در نهايت هنوز بيست دقيقه اي از حركت اين راننده آرتيست و يا آرتيست راننده به سمت مدينه نگذشته كه توسط پليس راه متوقف و معلوم مي شود كه سبقت غيرمجاز گرفته است پليس ول كن معامله نيست و اعتقاد دارد كه به خاطر سلامتي مسافرين اينگونه شديد برخورد مي كند شايد هم حق با او باشد و لكن تقصير اين همه مسافر خسته و كوفته چيست كه بايد يك ساعت در وسط بيابان لي لي كنند و تاوان جريمه راننده متخلف را بپردازند بعد از قريب يك ساعت راننده راه مي افتد قرار است فقط در 170 كيلومتر مانده به مدينه در قهوه خانه اي بين راهي در « ساسكو » توقف نمايد تا هم فال باشد و هم تماشا ، هم نماز صبحگاهي ادا شود و هم صبحانه صرف شود توضيح اينكه تمام اتوبوس هاي حامل حجاج از جده به مدينه فقط در اين محل توقف مي كنند يك ساعت توقف اجباري اتوبوس توسط پليس كه در اثر تخلف راننده اتوبوس صورت پذيرفته بود باعث مي شود تا طلوع آفتاب نزديك شود سر و صداي در آينده حاجي ها بلند مي شود يا اخي ، توقف ، صلوه ، صلوه .

 سر و صداها اوج مي گيرد و از حاج حسن ( مدير كاروان ) مي خواهند تا به هر طريق ممكن ماشين كنار جاده توقف كند و مردم نمازشان را به موقع ولو با تيمم      ادا كنند دوباره فريادها جان مي گيرد. توقف صلوه آفتاب تيمم !!

راننده كه چند ساعت قبل توسط پليس راه نقره داغ شده است مي گويد نمي تواند توقف كند پليس جريمه مي كند و گاز مي دهد و در نهايت گاز يكي دو كيلومتري او و شتاب حجاج آتي باعث مي شود نماز به موقع ادا شود و اما صبحانه !

صد رحمت به قهوه خانه هاي بين راهي خودمان بيچاره حاج حسن كاروان سالار   شخصاً وارد عمل مي شود چاي مي ريزد سرويس مي دهد يكي از كارگران مانع ورود او به آشپزخانه مي شود و انتظار دارد همه اعضاء كاروان برسند تا صبحانه يكجـا سرو شـود اين حركت كارگـر بي نزاكت حاج حسن توپچـي ما را مجبور مي كنند تا شليك كند از سينه كارگر بي ادب مي زند به كناري پرتش مي كند و ليوان هاي چائي را كه خود آماده كرده است با عذرخواهي به عنقريباً حاجي ها تقديم مي كند. اين حاج حسن توپچي هم از آن آدم هاي فعال و پركار و كم ادعاست اسم كچل را مي گذارند زلفعلي ! مع الوصفي كه نام فاميلش توپچي است خودش هيچ گونه توپ و تشري را بار نمي كشد و بري از اين قبيل امورات است و لكن انبوه مشكلات در امور سياحتي به ويژه زيارتي توپچي ما را فولاد آبديده كرده است و اما بشنويد از

ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 11:48  توسط منوچهر انتظار  | 

حاج حسن مدير كاروان مي گويد ما را از سـالن حج تمتع وارد جده كرده اند و گويا امكانات بقيه سالن هاي ترانزيتي جده بسيار بالاتر از اينجاست و لكن اين حداقلي نصيب ما شده است كنتـرل پاسپـورت ها زمان زيـادي طول نمـي كشد و لكن برخورد شرطه هاي عرب كه درجه نظامي شان معادل گروهبان سه و دو ماست و مأمورين شخصي با حجاج ايراني مطلوب نيست و توأم با نوعي تحقير و كم لطفي است چرايش را نفهميدم الا اينكه شايد هجوم هاي ما به دربهاي ورودي يكي از عللي باشد كه آنجا هم كار دستمان مي دهد و هم آبرويمان را زير سوال مي برد سازمان حج و زيارت و عوامل گمركي و فرودگاهي و گذرنامه اي ما در كنار ساير ارگانهاي مدني بايستي چگونه بودن، چگونه رفتن و چگونه مسافرت كردن را حتماً و حتماً به ما بياموزند ندانستن كه عيب نيست و لكن در جهل مركب ابد الدهر ماندن فاجعه و مصيبت عظمائي است . به هر حال ، از كنترل گذرنامه  جده گذشتن همان و به قسمت بار رسيدن همان و نصف شبي عده اي وسايلشان را با چرخ هاي دستي محدود و بقيه كشان كشان و عده اي با جابجايي پيرزنان و پيرمردان حتي با استفاده از چرخهاي حمل بار به همراه چمدانهايشان راهي خروجي هاي متعدد سالن هستند در حاليكه كسي به عنوان راهنما نيست و همه شانسي پيش مي تازند . بالاخره در گرماي دم كرده و شرجي ساعت 2 بامداد جده همه دنبال اتوبوس هاي كاروان خود هستند تا به مدينه حركت كنند به هر حال بعد از مدتي له له زني و گشت و گريز و جستجو ، حـاجي هـاي آتي بدو چـرخ بدو چمدان بدو و نهايتاً همه در اتوبوس ها جابجا مي شـوند و اتوبوس ها سـاعت 3 بامداد روز يكشنبه 12/7/83 عـازم جده مي شوند ( براي هر كاروان چهار اتوبوس مشخص كرده اند ) فاصله جده تا مدينه حدود 450 كيلومتر و زمان لازم براي طي حدود 5 الي 6 ساعت.

( براي من و شايد خيلي هاي ديگر هنوز اين مسئله در پرده ابهام است كه چرا پروازهاي ايران اير مستقيماً به مدينه نمي روند و حجاج اجباراً به جده عازم و يك فاصـله چهارصد و پنجاه كيلـومتري را خسته و كوفته در زماني معادل 5 الي 6 سـاعت طي مي كنند) راننده اتوبوس ما يك سياهپوست لاغر اندام با نزديك به 90/1 سانت قد و بيست و هفت هشت سال سن كه با آرتيست بازي و خنده هاي بلند نه چندان خوش آيندش شروع به حركت مي كند قيافه اش و حالتش زننده است قبل از اينكه به يك راننده اتوبوس جابجا كننده زوار شبيه باشد بيشتر به يك خواننده كُر و پاپ خارجي شبيه است كه پشت فرمان قصد خواندن و رقصيدن دارد و

ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 10:23  توسط منوچهر انتظار  | 

 

 به محض اينكـه نوبت سوار شدن ما به هواپيمـا فرا مي رسد از پلكان هواپيما بالا مي رويم و در بدو ورود احساس مي شود مهمانداران با هم و با مسـافرين جر و بحث مي كنند ناسپاس و ناشاد از اين صحنه لحظه اي بعد من و همسرم نيز به جرگه معترضين و بحث كنندگان با مهمانداران هواپيما مي پيونديم چرا كه در تخصيص شماره هاي صندلي هواپيما به مسافرين گوئي مسئولين امر شوخي شان گرفته و سربسر مسافرين گذاشته اند همسر يكي با سه رديف فاصله در كنار يك مرد غريبه و خواهر ديگري مع الوصف همراه بودن برادرش در كنار مردان ديگر با فاصله هاي حداقل سه چهار رديفه اسكان يافته اند و اين هم از بدعت هاي من درآورده و غير قابل توجيه كه ورود زائرين محترم را اين چنين ناپسندانه خوش آمد مي گويند جر و بحث ها نتيجه نمي دهد مهمـانداران هواپيمــا و سرمهماندارشان مي گويند اين موضوع به ما ارتباطي ندارد و محل هاي شما را در هواپيما سازمان حج و زيارت تعيين كرده است و حتي اين پاسخگوئي را با بلندگوي هواپيما به همه اعلام مي كنند و جمعيت كثيري از مسافرين هواپيما بهت زده مي پرسند آيا مهمانداران و مسئولين هواپيمائي فقط بلدند تأخير كنند ، نقص فني داشته باشند ، به شل و سفت بودن كمـربندها عنــايت كنند و ديگـر هيچ يقه كـاروان سالارها را مي گيريم آن هم سفت و سخت ، مي گويند به ما هم مربوط نيست و ما بهت زده و  هاج و واج كه بالاخره اين موضوع به چه كسي مربوط است لابد سازمان حج و زيارت نيز موضوع را مرتبط به خود نخواهد دانست آنچه كه مسلم است بالاخره بايد سازماني ، نهادي ، ارگاني ، جمعي و يا فردي پاسخگو باشد آن هم در قبال اين قبيل مسايل پيش پا افتاده و پس از اينهمه سال تجربه و تجربه و تجربه . به هر صورت ما خودمان به عنوان مسافر پيشقـدم شده از طريق خودياري از مجردين همسفر تقاضاي همراهي مي كنيم و در كمترين زمان ممكن موضوع را خودمان و نه هواپيما و حج و زيارت و نه آژانس مسافرتي حل و فصل مي كنيم و لكن حتماً از مسئولين رده بالاي مملكتي مي خواهيم اجازه ندهند با پيش پا افتاده ترين مسايل ، مردم و مخصوصاً راهيان خانه خدا آزرده شوند.

 هواپيما با بيست دقيقه تأخير در ساعت 22 و 10 دقيقه از فرودگاه تبريز به مقصد جده با سه كاروان زيارتي و حدود 435 مسـافر پرواز مي كند خانم مهماندار مدت پرواز  از تبريز به جده را سه ساعت و 20 دقيقه اعلام و با اين حساب بايستي هواپيما در ساعت يك و 30 دقيقه بامداد در جده باشد كه در ساعت معينه نيز وارد فرودگاه جده مي شود ساعت به وقت محلي يك بامداد اعلام مي شود البته اختلاف ساعت بين عربستان و ايران يك و نيم ساعت است و لكن چون ما يك ساعت از 30 شهريور ماه ساعت را به عقب كشيده ايم و عربستان هنوز ساعتش را تغيير نداده اين فاصله يك ساعت و نيمه فعلاً نيم ساعت است.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 11:59  توسط منوچهر انتظار  | 

 

تقديم اين ماندگار يادگار :

-        به روان پاك « هومن » عزيزم

-        به « همسر پاك » فداكارم

بنام حضرت دوست

وارد شدن به حريم حرم عشق و دق الباب خانه حضرت دوست كه هر چه هست در يد قدرت اوست مقدمه نمي خواهد در هميشه زمان اين در به روي همگان باز بوده است و خانه خانه يار ،  صد هزاران شكر كه ما را توفيق حضور در اين خانه حاصل آمد و لحظه هاي يادگار ديار يار به ياري يار ماندگار شد .

منوچهر انتظار مهر ماه سال 1383

شنبه 11/7/83

از ساعت 19 ازدحام و ترافيك بسيار شديدي در راههاي منتهي به فرودگاه تبريز مخصوصاً ميدان آذربايجان ايجاد گرديده از يك طرف پرواز جده به تبريز كه حاجي شده ها را به تبريز منتقل كرده و از سوي ديگر پرواز « بعد از اين حاجي ها » يا حاجي هاي در آينده بسيار نزديك كه از دو سه ساعت قبل عـازم فرودگاه هستند بار ازدحامي عجيبي را به جاده هاي منتهي به فرودگاه و خود فرودگاه تحميل كرده است. حاجي هاي آتي با كارت هاي شناسائي كه براي مكه و مدينه به نامشان از طرف كاروان صـادر گرديـده مي توانند با يك ماشين سواري با ظرفيت كامل وارد فرودگـاه شـوند اين كارتهــاي شناسـائي در يك رويه اش مشخصـات كامـل « در آينـده حاجي ها » يا بقولي ديگر « حاجي بعد از اينها » ثبت گرديده و در رويه ديگرش نام هتل ، شماره تلفن هتل و شماره اتاق در مدينه و مكه به انضمام شماره رديفي اتوبوس كه از فرودگاه جده عازم مدينه خواهد بود درج گرديده است بگذريم از اينكه اين كارتها را مي توان خيلي شيك تر و به قول امروزي ها كامپيوتري تر و بهتر از اينها تهيه كرد تا هم در مدينه و مكه بتوان به سينه ها نصب نمود هم پزي داد و هم از ساير ممالك لااقل در مورد كارت شناسائي كم نياورد. در ورود و خروج به سالن ترانزيت طبق معمول كه گويا براي همه ما به روالي عادي بدل گرديده هجوم و يورش به محوطه سالن و گذر از زير دستگاه بازرسي الكترونيكي با زورآزمائي و با فشار فيزيكي و سه به سه به جاي يكي يكي حوصله مأمورين نيروي انتظامي را نيز سر برده است و بعد ورود به سالن پروازهاي خارجي و كنترل گذرنامه با اين شيوه و روال ، كه اگر مأمورين عربستان بودند صد البته ما را به خاطر اين عدم رعايت اصول اوليه مسافري توبيخ ، تحقير و ساعتها با توپ و تشر معطلمان مي كردند همچنانكه مي كنند و لكن مأمورين باحوصـله نيروي انتظامـي ، گذرنامـه ، گمـرك ، فرودگاه وخدمات بار نهايت همراهـي و محبت را با سرعت عمل و احترام و بزرگواري انجام مي دهند و اينهمه بي توجهي هاي ما را ناديده ميگيرند ولي خودمانيم ماها نه فقط به عنوان يك زائر بلكه به عنوان يك انسان متمدن امروزي نبايد با حركات نسنجيده و عدم رعايت مسائل اوليه جامعه مدني با آبروي خود و كشورمان اين چنين بسادگي بازي كنيم و شخصيت خودمان را زير سوال ببريم ! به هر صورت مراحل كنترل گذرنامه ، تحويل بار و كنترل بليط به سهولت و سريعاً انجام ، همه با خوشحالي با اقوام و بستگان و دوستان خداحافظي و آماده پرواز به خانه دوست.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 11:1  توسط منوچهر انتظار  |